X
تبلیغات
رایتل

فلسفه هیچ و پوچ

یکشنبه 31 مرداد 1395 ساعت 03:11
باور اینکه آدمها فقط به این دلیل ازدواج می کنند که باید این کار رو بکنند خیلی سخته و باورنکردنیه که هیچ فلسفه ای برای این کار نباشه و ناامید کننده ست وقتی هدف از ازدواج کردن رو از اینها می پرسی با خنده و شکلک و بعد هم با گفتن این که به هر حال همه باید ازدواج کنند جواب می گیری. این آدمها ،آدمهای دور و برم منظوره. 
خیلی از این آدمها فقط و فقط بر اساس غرایزشان تصمیم گرفته اند. مثل آقای الف که تا ده شب در مغازه می ایسته و صبح خودش باید خواب باشه و زن بیچاره باید با بچه شیش ساله بیاد مغازه و صبحانه به بچه بده ،کارها رو راست و ریس کنه، کلی وسیله جا به جا کنه و پا به پای مردی که ساعت ده و یازده اومده مغازه ش تا چهار و پنج بعدازظهر باشه و بعد بره خونه. حالا کار خونه بماند. این وسط یه علامت سوال هست. اونم بچه ایه که نه معنی مادر واقعی و نه پدر واقعی رو می فهمه. بچه ای که تو این سن چیزی یاد نگرفته و برای اینکه به خواسته ش برسه باید مثل کنه بچسبه به بقیه و جاییم که نشد با لگد و ضربه زدن خواسته ش رو به بقیه بفهمونه. 
آقای سین فقط به این دلیل ازدواج کرده که مورد پولدار از دستش در نره و در جواب سوال و چرا میگه من قرار نیست پولدار بشم حداقل بچه م تو راحتی زندگی کنه. جوابی که هیچوقت نتونستم باهاش مخالفت کنم.
آقای ه عاشق شده. به یک ماه نکشید کار به عقد و بقیه ماجرا کشید. از فامیلهاش پرسیدم چرا اینقدر سریع؟ و در جواب میگه به خاطر اینکه شدیدا ازدواجی بود. همه شرطهای خانواده دختر هم پذیرفته شد. حتی موقعی که پدر و مادر مخالفت کردند تهدید کرد یا این یا هیشکی.
چرا؟ چرا نباید دلیل ازدواج کردن چیزی به غیر ازین موردها باشه؟ آقای الف در جواب میگه مرد باید تا بیست و پنج شیش ازدواج کنه و من میپرسم چرا باید. در جواب میگه چون اختلاف سنم با بچه م زیاد نشه و حال و حوصله داشته باشم باهاش سروکله بزنم و حرفش رو بفهمم. و الان میبینم که خیلی حرفش رو میفهمه البته اگه فرصت حرف زدن داشته باشه.
آقای سین فلسفه زن گرفتن و زن پولدار گرفتن رو راحتی در آینده می بینه. در این مورد نظری ندارم چون درکی ندارم ازین موضوع.
آقای ه دقیقا مثل ظرفی پر از هورمون های مردانه ست که سر ریز شده و باید ازدواج می کرد.یعنی دلیل ازدواج کردن در آلت ایشون خلاصه شده. 
چرا؟ چرا نباید عاشق شد؟ چرا نباید ازدواج فلسفه داشته باشه؟ چرا این آدمهایی که همینطوری تولید مثل می کنند به این فکر نمی کنند که این موجودی که با شهوت و میل جنسی بالازده یک شبه تولید شده نیازهایی داره و در مقابلش مسئولیتهایی متوجه پدر و مادرشه. چرا فقط وقتی نیاز جنسی و حساب و کتاب سن و سال و پول طرف میاد وسط باید ازدواج کرد؟ 
هیچ طوری نمیتونم با این طرز زندگی کنار بیام. و هیچ طور نمیتونم این دلیلها رو برای ازدواج قبول کنم. و نمیتونم بپذیرم که ازدواج به هر حال راهیه که همه باید برن و منم یکی از اونها و بالاخره وقتی زن گرفتی باید بچه دارم بشی. بعد از همه این فکرها یه عبارت هست که میاد تو ذهنم. لعنت به این زندگی

روزی که برای او گذشت -3-

شنبه 19 تیر 1395 ساعت 01:08
روی چند با بسته آب معدنی جلوی مغازه ها نشسته بودم. هوا دم کرده و گرفته بود. توی این شب تابستانی که از باد هم خبری نیست خیلی خوب میشه با یه بطری آب خنک یا یه بستنی لیمویی خنک شد اما ازونجایی که نزدیک به سه هفته ای میشه وضعیت معده و روده هام مساعد نیست این گزینه ها رد میشه و به این فکر می کنم که فردا باید پیش کدام دکتر برم که هم چیزی بفهمه و هم زیاد دردسر نوبت و منتظر ماندن رو نداشته باشم. به رفت و آمد آدمهای دور و بر که نگاه می کنم می بینم همه دنبال مسیری هستند و هر کسی به نیتی به این مغازه ها آمده ن. به خودم که می رسم می بینم دقیقا جهت مخالف این آدمها هستم. با شلوار کهنه ای که پاهامه و تی شرت خاکستری و دمپایی آبی رنگ خیلی سخته خودم رو دارای هدفی تصور کنم حتی اگر اون هدف خریدن یه نوشابه یه نفره برای خوردن ساندویچ سرد باشه. اصلا بیا به همین فکر کنیم. من یه شرکتی داشتم و هنوزم دارم. سه تا پروژه گرفتم و این سه تا هنوز کارهای اداریش مونده و الان باید پول هنگفت و سنگینی بابت مالیات بدم در حالیکه سودی هم نکردم. بی تجربه بودم و ذوق کار داشتم. قبل اونم مغازه داشتم و اونم نشد. دو سه جا قبلش کار می کردم که زیاد دوام نیاوردم. با خودم دعوام شد. هی مشکلت چیه. چرا نمی تونی مثل همه ی این آدمها یه جایی سر کاری باشی و اینقدر ازین شاخه به اون شاخه نپری. مگه بقیه چیکار می کنن؟ صدا رو بالا می بره. ببین تو هیچی نمیشی . اینطوری هیچ جایی نمی رسی و این موجود درون هی گفت و هی تو سری زد. همونطور که روی بسته های آب نشسته بودم به جلو خم شدم و سرم رو دستهام گذاشتم و به روبرو خیره شدم. گذاشتم اون آدم درون حسابی نابودم کنه. لهم کنه و هر چی می خواد بگه. یه جایی سکوت برقرار شد. دعوا تموم شد. عاملی که باعث شد این تمرکز از دعوا به دنیای روبرو توی پیاده رو عوض بشه مردی بود که با ماشین مدل بالا ایستاده بود و در حالیکه زنش سرش رو از شیشه آورده بیرون ازش تقاضای خرید خوراکی داشت و این هم بهانه ای شد برای دعوای درون . صدای درونم با شدت فریاد زد نگاه کن این آدم به نظرت از تو خیلی سن و سالش بیشتره؟ اون الان صاحب کار و موقعیت خوبیه و یه زن زیبا داره که الانم داره میبرش بیرون برای گردش. این یعنی خوشی یعنی زندگی و این چیزیه که تو نداری! چند بار تکرار کرد. تو نداری!
بلند شدم و پیاده راه افتادم. دستهامو گذاشتم تو جیبم و حالا نوبت من بود. چه جوابی داشتم؟ ولی منم جوابهایی داشتم. از دید جامعه. از دید این آدم درون و از دید خانواده من یه آدم شکست خورده و بیکارم که هر کسی بهم می رسه قراره با این سوال که الان شغلت چیه آزارم بده وبا سوال کی ازدواج می کنی انگار می خواد حسرت به دلم بذاره که هیچوقت نمیشه. همه اینها الان درسته. من تو معادلات زندگیم اشتباه کردم. راه درستی نرفتم و الان هم با این وضعیت شرایط خوبی برای تشکیل خانواده ندارم. اما همه ش همین نیست. من تابع وضعیت این اجتماع بودم. من مثل خوابزده ای بودم که چه می خواستم چه نه باید به این مسیر کشیده می شدم و چاره ای نداشتم. چرا که هیچوقت حمایتی نداشتم. پشتیبانی نبود. اگر بود بیشتر شبیه تله بود. دقیقا مثل موقعی که شرکت زدم و به خرج افتادم و قرار بود خانواده م هوام رو داشته باشند و نداشتند. مثل موقعی که مغازه زدم و قرارمون این شد که سه ماه تو اون نقطه از شهر کار کنم و بعدش برم یه جای بهتر و بعدش مخالفت کردند. حتی موقعی که درآدمم صفر شد و موقعی که برای درمان مریضی هام پول لازم داشتم کسی به دادم نرسید. قبول بکنم یا نه این پولی که از خانواده برای دکتر رفتن مریضیم گرفتم بیشتر به علت مظلوم نماییم بود و اونها هم انگار دلشون سوخته باشه یه پولی دادن و گفتن می خوای هر کاری بکنی بکن.
من آدم ساده ای هستم. با کارگر جماعت ساده برخورد کردم و این بهانه ای شد برای کسانی که می گفتن شما تو کارت جدی نیستی. سعی کردم همیشه راستش رو بگم اما خب قانون کسب پول و درآمد این رو نمی خواد. حتی در مواجهه با دخترهایی که تو راهم بودند سعی نکردم از قانون فریب استفاده کنم و خودم رو یک طور دیگه جا بزنم. دقیقا همونی بودم که بودم وانمود کرد. و اون موقعی بود که افسرده بودم و این شیطنت های بچگانه و هم خواب شدن با دخترهایی که انگار هدفشون از ارتباط همینه تو وجودم جایی نداشت. اون موقع دنبال کاری بودم، آدمی بودم و شرایطی بودم که دردهای روحم رو تشکین بوده. اگر کار باشه جدی و سخت باشه ولی دوستش داشته باشم، اگر دوست تازه ای باشه حمایتم کنه و شرایطی می خواستم که این همه درد و شکنجه روحی سالها افسردگی رو کم کنم.
وضعیتی که در اون بزرگ شدی خیلی مهمه. اگر آرامش داشته باشی توی موقعیت های سخت می تونی خودت رو نجات بدی اما اگه غیر این باشه و استرس و فشار باشه وضعیت بدی به وجود میاد و اونجاست که با کمترین فشار خم میشی و می شکنی.
ادامه دارد

وقتی که با هم قدم زدیم

پنج‌شنبه 13 خرداد 1395 ساعت 02:37
بیا برای یک بار هم که شده از این رفتار عجیبت دست بردار و وقتی با من پیاده قدم می زنی مثل اون مرد میانسال اون طرف باش. چه خوب که تونستم نگاهتو از روی زمین بردارم . داری می گردی ببینی منظورم کی بوده نه؟ ولی بهت نمی گم. می دونم می خوای من باهات باشم. می دونم الان داری با خودت میگی چطوری باشم که این لعنتی دوستم داشته باشه. خب دارم. تو برای من مثل یه بچه گربه کوچیکی. بچه گربه ای که وقتی نگاهش می کنم غرور از سر و صورتش می باره اما خودش هم میدونه من رییسشم. می تونم با یه خم ابرو، با یه نگاه، با یه گریه باریک از فولاد هم که سخته شده باشی خمت کنم. خودتم می دونی. این سلاح ما زنهاست. خوبم بلدیم ازش استفاده کنیم. ولی من نمی خوام. یعنی می دونم تو موجود دردکشیده ای هستی. نمی خوام اذیتت کنم. اصلا از همین غرور و از همین جوابهای سربالا دادنت هم خوشم میاد اما می خوام وقتی حرف می زنم تو چشمهام نگاه کنی. وقتی دارم در مورد دخترعموهام حرف می زنم با علاقه بگی کدومشون. همون که باباش دور میدون مغازه داره یا همون که چشماش آبیه. ولی خیلی وقتها می زنی تو ذوقم. شاید بهت یاد ندادن که ما اینطوری تخلیه میشیم. باید در مورد همه چی حرف بزنیم با یکی. این یکی هر کسی نیست. تویی. تویی که می دونم بهم علاقه داری اما می ترسی حتی بگی. حتی بهش اشاره کنی. می دونی چرا؟ شاید فکر می کنی وابسته ت بشم اما لعنتی واقعا وابسته ت شدم. منم به روم نمیارم چون نمی خوام. منم نیاز به غرور دارم. که فکر نکنی همینطوری و راحت باهات هستم. حئی راه رفتن الانم هم بی علت نیست. تو به خاطر من بیرون اومدی. در صورتی که من می دونم متنفری از توی بازار راه رفتن و قیمت گرفتن لباس و وسایل آرایشی چه برسه که کشون کشون بیارمت تو یه مغازه و بخوایم خرید هم بکنیم. چقدر دلم می خواست ته این روز بریم یه کافه و یه چیزی با هم بخوریم اما تو می ترسی. می ترسی تو این شهر کوچیک یکی از اون فامیلهایی که سال به سال رنگشون رو نمی بینی ما رو با هم ببینه و داستان بشه برات. می ترسی قضیه رو بذاره کف دست بابات. شاید به این نتیجه نرسیدی که تو هم نیاز داری با یکی باشی. می دونم. اگه همه اینهایی که توی مغزم بالاپایین میشه رو الان بهت می گفتم یه نگاه از بالا به من مینداختی و می گفتی چه پرتوقع و بعد روتو می کردی یه طرف دیگه یا شایدم نهایت رحم و انصافت این بود که بحث رو عوض کنی و بگی هی ببین این دختره چه آرایشی کرده و منتظر می شدی که منم برای تایید حرفت بخندم و بگم آره خاک تو سرش. می دونم همه اینها رو از بری.بلدی. ولی نمی تونی. می دونم مشکلات زیادی داری و نمی تونی بروز بدی. من درکت می کنم اما نمیدونم تا کجا میتونم باشم.

شاید اشتباه بود

چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 ساعت 04:20

یک بار هم که شده باید از رادیویی از روزنامه ای یا از هر جای کوفتی که چند نفر مخاطب دارد باید مصاحبه ای ترتیب می دادند و ازش می پرسیدند که انگیزه ات برای داشتن سیزده فرزند دقیقا چی بوده. هر کدام از یکی بهتر. اولی در جوانی سر به زیر و تو دار و بعده ها از سر بیکاری زن می گرفت و طلاق می داد. الان هم یه گوشه ای مجرد و تنها بعد از اینکه آخرین زنش را از خانه شوت کرد به بیرون زندگی می کند. دومی روی هر چی آدم مال دوست را از پشت بسته. اگر ده تا تک تومنی از کسی طلب داشته باشد با شکایت و دادگاه و داد و قال از طرف ده میلیون پس می گیرد. سومی معلوم نشد چی هست و چکاره هست. چهارمی عصبی مزاج و قاطی رفتار که حتی در کودکی به ما که برادرزاده ش بودیم رحم نکرد و سر طرفداری از تیم مخالف علاقه ش از خانه ش پرتمان کرد توی کوچه و آخری که هوش سرشار و ذوق فراوانی داشت و سر آخر آنقدر کشید و کشید و کشید که خانواده ش بیخیالش شدند و بچه بزرگش حتی چوب و چماق برایش کشید و در نهایت توی بی کسی دود شد رفت آن دنیا. اینها پسرهایش بودند . دخترهایش حال و روز بهتری داشتند ولی نقطه مشترک همه شان تازه به دوران رسیدگی شان بود. اینکه پول لامصب برایشان حکم بلیط شهربازی را داشت و اگر گیرشان می آمد باید تا رقم آخرش را صرف زلم زیمبوهای مسخره و چشم و هم چشمی های این روزهای جامعه می کردند. حالا همه اینها صاحب فرزند و نوه هایی هستند که هر کدام برای خودشان اعجوبه هایی در رفتار هستند و در زیرمجموعه های تیپ شناسی روانشناسان قرار نمی گیرند. این وسط یکی بود که با بقیه فرق داشت. در تنهایی مرد و کسی نفهمید حرف دلش چیست. ظاهرا عقب مانده بود اما از بقیه شاخک های حسی اش تیزتر بود. بیمار شد و کسی تحویلش نگرفت. رفت و سوم و چهلم و سال و بعد و نقشی در ذهن و حالا هم حتی عکسش در آلبوم قدیمی مرور نمی شود.

حالا اگر من میکروفون در دست داشتم و روبرویم نشسته بود یا در جایگاه قضاوت بودم و متهم بود باید ازش سوال می کردم به صرف اینکه این همه زمینی که از نابود کردن هکتارها جنگل به قول خودتان آباد کردید و در واقع ویران کردید باید این همه بچه داشته باشید که ببرید سر زمین های پهناورتان و مثل یک موجود بارکش از آنها بیگاری بکشید؟ هدف از بچه دار شدن فقط به این دلیل بود که سیاهی لشکر داشته باشید آن هم خانه ای که بویی از آرامش نداشت و هر روزش مثل داستانهای هزار و یک شب اتفاق تازه ای رخ می داد. پس نقش این عشق به زندگی، عشق به فرزند و این چرندیات کجاست؟ فکر کنم اگر روبرویم نشسته بود هر و هر می خندید و می گفت اینهایی که گفتی وجود دارند؟ و بعد شروع می کرد از شرح یتیم بزرگ شدنش و از گرسنگی تا جایی که تکه سنگهای زرد کنار رودخانه را که جای نان گاز می زدند.

ولی انصاف را باید رعایت کرد. عاشقانه هم داشته. کمی تا قسمتی. آنجا که برای بدست آوردن عشقش کاری کردکه کار هر کسی نبود. کار شاید جمعیتی از از آدم ها نبود. برای بدست آوردن دل پدر زنش شبانه و بی اطلاع زمین هایی را شخم زد که صبح وقتی مردم چشمشان به به زمین ها افتاد انگاری این آدم از جای دیگری لشکری با خود آورده و یک شبه کار را تمام کرده اما همه می دانستند که این آدم می تواند و بالاخره به عشقش هم رسید.

چه فایده اما. اما اگر اینجا بود باید ازینجا حرف می زد که چطور زنش، عشق سابقش را تا چهل روز پس از مرگش نتوانست همراهی کند و رفت دست یکی دیگر را به خانه آورد. همه را متعجب کرد. اما همه پیرمردهای روستا می دانند که مرد کار نیاز دارد. این نیاز لعنتی هم باعث عشق است هم قاتل عشق. قدیمی که حالا توی خاک بود فراموش شد و عنصر تازه وارد با بی رحمی حکومتش را تثبیت کرد. یادم رفت . دو تا پسر هم ازین تازه وارد دارد. این دو تا هم عاقبتی مشابه بقیه داشتند شاید هم بدتر. ترکیبی ناموزون از همه و مهمترینشان یعنی دود.

شاید اگر حالا بودی از خودت می پرسیدی سرنوشت چه چیزها که برای آدم ها پیش نمی آورد و دستش را زیر چانه ش می گذاشت و با تعجب عاقبت فرزندان و نوه هایش را می دید. اما اگر حس و احساسی بود و عشق و علاقه ای شاید الان همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت و این باقی مانده ها، شاید همدیگر را دوست می داشتند نه اینکه هر روز نقشه ای برای تصاحب املاک و ویرانی زندگی همدیگر ترسیم کنند. شاید اگر الان را می دید بیخیال دنیا می شد و توی کلبه ای توی دل جنگل با حیواناتی که نسلشان افتاده و پرندگانی که فقط عکسشان باقی ست روزگار خوش و خرمی داشت و مجبور نبود کاری کند که هوای این زمین را و مساحت خشکی اش را این هایی اشغال کنند که لیاقتش را ندارند.

یه بنده خدا

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 00:45

با صدای ناله ی پیرمرد من و سه نفری که جلوی مغازه ایستاده بودیم به سمتش حرکت کردیم. دستش خونی بود. دست راستش. انگار دستشو برده بود تو سطل رنگ در آورده بود. شدت خونریزیش طوری بود که فکر کردم شاهرگش رو زده اما یه کارتن خواب بهانه ای برای اینکار نداره. زندگیش اینقدر مذخرف هست که اگه می خواست خودش رو راحت کنه الان به این سن نمی رسید. اگر هم اشتباه می کنم و ممکنه این بنده خدا این چند سالی به این روز افتاده باشه باید به عرضتون برسونم که نه اینطورا نیست. می شناسمش پدرش از زمین دارهای بزرگ بوده که همه رو تو قمار باخته و خودش هم سعی و تلاشی برای بهتر زندگی کردن نداشته. به هر حال اون موقع من جلوی مغازه ها واستاده بودم که برم کوه. هوا تقریبا بارانی بود. تقریبا یعنی ده دقیقه نم نم و ده دقیقه دیگه تندتر. منتظر بودم ببینم وضعیت هوا چطوری میشه و حتی اون دو نفری که وسط شهر منتظرم بودن که با هم بریم کوه رو منتظر گذاشته بودم. به شدت به سرما حساسم و به نظرم تو آب و هوای اینطوری کوه رفتن نداره.


به صاحب مغازه که آشنا هم بود داد زدم که یه تیکه پارچه بده و اونم به سرعت خودش رو رسوند. راننده مسافرکش شخصی که اون جا پاتوقش بود گفت بهتره دستش رو بگیریم زیر شیر آب اما با این اظهار نظرش باعث بفهمیم که با ماشین این آدم میشه این بنده خدا رو رسوند به یه بیمارستان یا شایدم درمانگاهی همون دور و بر. پیرمرد فقط ناله می کرد. زجه نمی زد. فقط ناله می کرد و چیزی هم نمی خواست. همه می دونستیم که زن و بچه نداره. یا شایدم داره ترکش کردن و ما خبر نداریم.

وقتی زیر بغلش رو گرفتیم ببریمش تو ماشین راننده غر زد که صندلیام کثیف نشه که یه صدایی از پشت سر گفت بدبخت داره میمیره تو به فکر صندلیتی. بشین زودتر برو. پیرمرد بنده خدا. با انگشتم روی مچ دست راستش رو فشار داده بودم که خون کمتری ازش بره اما نمی شد. بدنش انگار مثل بادکنکی بود که منتظر انفجار باشه. خونش بند نمی اومد. بدجور بریده بود. خوبی صبح روز تعطیل اینه که شهر خلوته. بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید که رسیدیم به بیمارستان. راننده پیاده شد و زیر بغلش رو گرفت. شاید اینجام باید غر میزد که چرا من باید لباسهام کثیف بشه. اونم به این خاطر که تنم بخوره به تن یه کارتن خواب که ماهی یه بارم خودش رو نمی شوره. ولی این لطف شامل حال اون بنده خدا شد که راننده بیخیال موضوع شد. انگشتم رو از روی مچش بر نداشتم و با اون یکی دستم دستشو نگه داشتم که در نره از تو دستم.


عملیات بخیه زدن نزدیک نیم ساعتی طول کشید. هوای بیمارستان حالم رو بد کرده بود. شکم خالی اول صبحی و این اتفاق و بوی مذخرف بیمارستان باعث شده بود ضعف کنم. اونم این بیمارستان که قدیمی ترین بیمارستان این شهره و معروفه به کشتارگاه. همیشه خدام پره ازین دانشجوهای پرستاری و انترن ها که براشون فرقی نداره مریضی رو که نگاه چندتا خانواده به اونه رو با یه تزریق اشتباهی نفله کنن. شاید بهتر باشه به بقیه بگم اگه تو همچین وضعیتی قرار گرفتم لطفا من رو به حال خودم بذارن. اینطوری مطمئنم راحتتر می میرم. دروغ چرا بعضی بخش های این بیمارستان هم رفتم که دیدم خیلی جدی مشغول کارند. ولی برای من اسمش کشتارگاهه. فکر کردن به این موضوع هم حال بدمو بدتر می کرد. یاد کشتن گوسفندها تو کشتارگاههای دیگه افتادم.


آخرش اون بنده خدا رو آوردن. هزینه دارو و بقیه داستانهاش رو دادیم. یعنی به اتفاق هم دادیم. منو راننده. معمولا روزهایی که کوه میرم زیاد پول نمی برم. نیازی نیست ببرم. رفت و برگشتم زیاد هزینه نداره .همه چیز از قبل تهیه شده. قیافه بنده خدا با موقع هایی که کنار مغازه های بسته دراز می کشید یا موقع هایی که خمار بود فرقی نداشت اما معلوم بود ازینکه بهش کمک کرده بودیم یه جورایی ممنونه. اینو نگفت اما با نگاهش فهمیدیم. شایدم من فهمیدم. راننده زیاد حالش روبراه نبود. ماشینش خونی شده بود یه روز تعطیل که اومده بود بیرون دو تا مسافر بزنه که کمک خرج زندگیش بشه این اتفاق افتاده بود. وقتی تو ماشین نشوندیمش بهش گفتم روبراهی؟ خوبی؟ دهنش نیم باز بود و چشماش گرفته. با همون حالت ضعف و بی حالیش سر تکون داد. به راننده گفتم بریم. وسط راه گفتم خونه ت کجاست. یه آدرس درهم برهم تحویلم داد. اما ازونجایی که همه جاهای درب و داغون این شهر رو می شناختم متوجه شدم کجا رو میگه. به راننده آدرس رو دادم اما همونطور که انتظار داشتم متوجه نشد پس بهش گفتم اول به کدام خیابون بره و بعدش به کجا. وسطای آدرش دادن گفت فهمیدم. خداروشکر که فهمید یه چیزی رو. به کوچه ای که خونه ش بود رسیدیم. بهش گفتم کدوم خونته. نگفت. با بی حالیش گفت میرم خودم. گفتم چیزی نمی خوای؟ کسی هست ازت مراقبت کنه؟ بازم با همون حالت سرش رو تکون داد و رفت.


من و راننده به جای اولمون رسیدیم. گفتم پیاده شو یه چیزی بخور. تو هم حالت مثه من روبراه نیست. سرشو کرد تو فرمون ماشین و غرغر کرد. منظورشو فهمیدم. رفتم از مغازه دار که از آشناها بود پول قرض کردم. سرمو از تو شیشه بردم تو گفتم بگیر. گفت نه جان داداش منظورم این نبود. با اصرار بهش دادم و برگشتم. حس کوه رفتن پریده بود. احتمالا دو نفری که منتظرم بودن توی راه بودن و الان با بد و بیراهایی که دارن نثارم می کنن میرن که وسط کوه آتیشی روشن کنن و جای خالی منو بسوزونن.


برگشتم خونه. خسته بودم. هم از دیروز که خوب استراحت نکرده بودم و هم اینکه این هوای گرفته آدم رو وادار به خواب می کنه. تصمیم گرفتم بخوابم و اینکه فردا داستان این بنده خدا رو چطوری برای اون دو نفر تعریف کنم که باور کنند . قصه یه کارتن خواب بنده خدا که دستش رو برده تو آشغالها و معلوم نبود کدام از خدا بی خبری شیشه های شکسته پنجره یا هر جای دیگه رو ریخته اون تو. به نظرم قابل باوره. تا ببینیم چی میشه.

( تعداد کل: 16 )
   1       2       3       4    >>