X
تبلیغات
رایتل

امروز پنجشنبه وسط جنگل

پنج‌شنبه 12 آذر 1394 ساعت 22:23
به خیال خودم گفتم میام وسط این جنگل زرد میشینم شاید یه خورده حال و هوام عوض بشه ولی تا الان که نه. هنوزم اون تنش های عصبی و زمخت بودن افکار جاشو به آرامش نداده. میگه نگو ولی میگم. راستش من یه آدم شکست خورده م. یه بازنده. من ازونایی ام که میتونین موقع ای که حس بدبختی تمام وجودتون رو فرا گرفت و افسردگی کامل گرفتین پیش خودتون بگین: هی قوی باش من از فلانی که بدبخت تر نیستم. هستم؟ نه! و اینطوری به خودتون امیدواری بدین. یه طور دیگه م هست. دیدین بابای بچه ها، بچه های موفق مردم رو تو سر بچه های خودشون میزنن بلکه بچه خودشون سر عقل بیاد و راه درست رو پیدا کنه؟ خب اینجا حالت عکسش هست. یعنی من ازونایی ام که بابای بچه ها به اونا میگن هی فلانی درستو بخون یا برو سر کارت که مثل فلانی که من باشم نباشی. فکر میکردم تو جنگل حداقل سکوت باشه ولی بوق کامیونایی که از فاصله شاید یک کیلومتری و شاید برای خنده زده میشه از توی شهر آزاردهنده تره. نمیدونم این تجربه رو داشتین یا نه که یه چیزی رو بخواین بخرین کلی نقشه و برنامه برای خریدنش و ژست گرفتن و پز دادن پیش دوست و فامیل تو ذهنتون تصور کرده باشین بعد که اون وسیله رو خریدین بخوره تو ذوقتون و اونی نباشه که فکرشو می کردین. بعد کلی ضد حال بخورین و اون وسیله رو بندازین یه گوشه خاک بخوره برای همیشه. الان من همونطوری ام. فکر میکردم اگه یه کار تو یه شرکت اونم یه جای بی سر و صدا پیدا کنم دیگه همه چی حله . حقوقش هم مهم نیست. حالا هر چی میخواد باشه. حتی اینقدر ذهنیتم قوی شده بود که چند جایی برای استخدام رفتم و طرف در مورد شرایط کار که می گفت جواب من با خنده این بود که بله هر کاری سختی داره یا این موضوعش مهم نیست. مهم اصل کاره و این حرفا. خب واقعا اشتباه می کردم. اتفاقا همون کاری که مدنظرم بود پیدا شد. یه کار تو یه شرکت، پشت میز، با کامپیوتر، وسط دشت و بیابون، دور از شهر و حقوقش هم که حرفی نزدم. تازه سابقه کاری خوبی هم درست میشد. ولی من بعد یه هفته بیخیالش شدم. کار راحتی نبود. ازونجایی که التماس خیلی ها رو برای کار کردم. یکی از دوستای دورم زنگ گفت فلانی بیکاری؟ گفتم آره. کامپیوتر بلدی؟ گفتم بستگی داره چی بخوای. گفت نقشه کشی و کار با برنامه و ازین مذخرفات. گفتم یاد میگیرم. زود یاد میگیرم. اونم گفت فردا ساعت ۷ صبح آماده باش یه روز آزمایشی با هم بریم. گفتم باشه. به نظرم سخت ترین کار دنیا همینه.اینکه شب نتونی زود بخوابی و صبح بخوای زود بیدار بشی. اونم برای من که قبل رفتن به بیرون کلی کار دارم. از شستن سرم که هر روز چرب میشه و صبحانه خوردن و اینکه با این نداری چه لباسی بپوشی. راستش روز اول زیادسخت نبود. یعنی فشار زیادی نداشت ولی از روز دوم همه چی برگشت. من باید کارایی رو می کردم که تا حالا اشتباه انجام میدادم و دوم اینکه فهمیدم تو رشته خودم هیچی نیستم. رشته درسیم منظورمه. این فشار فکری که چرا من اینطوریم و اضطرابی که ایجاد شد کار خودش رو کرد. مثل ۵ سال پیش. اولین روز خدمت. تپش قلب شدید و حمله اضطراب و افسردگی که بعدش میاد. و از همه بدتر اینکه مثل یه آدم خنگ و کودن که هر چیزی بهش میگن نمی فهمه منم هز چیزی رو بهم میگفتن یا حتی جلوم چند بار تکرارش می کردن یاد نمی گرفتم. حتی برای خودمم عجیبه چرا اینطوری شدم. البته چرا دوباره اینطوری شدم. باز جای شکرش باقیه که این دوست ما همه چی رو به شوخی و خنده به من می گفت. الانم ناراحتم که چرا مجبور شدم دروغ بگم دیشب از پله های بدون نرده زیرزمین افتادم پایین و زانوی چپم ورم شدید داره. چقدر برای دروغم فکر کرده بودم که مثلا بگم تاندون زانوی چپم پاره شده یا یکی از استخوانهای کناریش ترک برداشته. ازینم ناراحتم که بقیه آدمایی که اونجا کار می کردن با من برخورد خوبی داشتن و ترک کردنشون یه جورایی نامردیه. من یه آدم شکست خورده ام. روز اولی که رفتم پادگان و تو محیط خدمت احساس کردم دنیا داره به پایان میرسه. غم سنگینی همه وجودم رو فرا گرفت. دنبال راه فرار میگشتم. دو ماه با استرس و اضطراب و تپش قلبی که یه دونده دو صد متر تجربه میکنه شب و روز گذشت و وقتی بدتر شد که بر خلاف وعده های تو خالی بابام و دوروبری های ابلهش که قرار بود من توی تقسیمات بیفتم شهر خودم سر از ۶۰۰ کیلومتر اونورتر در آوردم. ۴ ماه دیگه با استرس بیشتر. البته اولاش. بعدش کمتر شد. حال خوبی نداشتم، احساس میکردم زندانی ام. باید آزاد باشم. توی طبیعت باشم . بدتر از همه ازین عذاب می کشیدم که هیشکی واقعا منتظرم نبود. خب خانواده فرق داره ولی منظورم رو فهمیدین حتما. هیچ عشقی نداشتم که زنگ بزنه یا حالم رو بپرسه. میدونم تعجب کردین ولی من آدم احساساتی هستم. شاید تو روابطم با دخترا سرد بودم ولی واقعا اینطوری نیستم. بیشتر دخترایی که میشناسم یا اصلا رابطه جدی نداشتم یا اگرم بوده در حد تلفن بوده نه رودر رو. اون موقع واقعا به همچین آدمی نیاز داشتم، مثل الان که واقعا نیاز دارم. میدونم چی میخواین بگین. آره اون یه مورد خاص بود. هنوزم هست ولی یکی دیگه قول و قرار ازدواج رو گذاشته باهاش. میدونم از بی عرضه گی خودم بوده و اینم میدونم که حداقل برا نگه داشتنش باید یه غلطی می کردم. به خودشم گفتم ، سه سال پیش بعد از اولین قرار رودررو که کوتاهم بود. بهش گفتم بچه بودم، نفهم بودم، عقلم کامل نشده بود. توی پرانتز، نه که الان کامل شده. و خلاصه اینکه من باید یه کاری می کردم و نکردم. بهش گفتم اون موقع که اومدم شهرتون و خواستم ببینمت پیچوندی فهمیدم دیگه تموم شدی و ازین چرت و پرتا. اونم گفت تو هیچوقت هیچی نگفتی. راست می گفت. من واقعا نمیدونستم چطوری باید احساسات لعنتیم رو بروز بدم و به بگم که هی فلانی من میخوامت. حالا نه مثل این بچه های جدید که دوستت دارم رو هر دو دقیقه یه بار به طرف میگن و آخرشم بهم میزنن با هم. آره شما درست میگین. این مورد واقعا خوب بود. ولی من بچه بودم. چشم و گوشم باز نشده بود. هم تحصیلات بالا داشت و هم اخلاقش خوب بود. فکر میکردم بیام وسط جنگل پاییزی بشینم روحیه م عوض میشه ولی الان بیشتر سردمه. حس می کنم باید برم . برم یه جای گرم.

نظرات (1)
شنبه 14 آذر 1394 ساعت 01:48
وبلاگ جدید مبارک.
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.