آلزایمر نوشتن

جمعه 27 فروردین 1395 ساعت 03:26
یک مرضی مبتلا شدم به اسم آلزایمر نوشتن. شبها یعنی موقعی که ذهنم برای نوشتن مطلبی آماده ست تصمیم به نوشتن می کنم اما همین که شروع به نوشتن می کنم بیخیال میشم و تصمیم می گیرم ادامه ش رو فردا بنویسم و فردا نه حسش هست و نه درکی از چیزی که نوشتم دارم. 
«مردی که روزنامه صبح را می خواند سرش را بالا آورد. جوانی که مرتب به ساعتش نگاه می کرد. چند دقیقه ای گذشت. جوان را دید که بی تاب است و اگر موجودی از سیاره دیگر و ناآشنا با رفتار مردم این سیاره او را می دید متوجه می شد که منتظر شخص مهمی است.»
از محتوای این چند خط که سه روز پیش نوشته شده میشه فهمید احتمالا مطلب مهمی در گذشته اتفاق افتاده حالا در موردش باید بنویسم و اولش هم فضاسازی و مقدمه برای نوشتن مطلب اصلی. اما اینکه مطلب اصلی چی بوده نمیدونم. حتی ذهنم نزدیک موضوعش هم نمیشه و حتی این مطلب یک درصد هم آشنا نیست. حالا مشکل اینجاست که ازین نوشته های نصفه و نیمه زیاد دارم و اگر نظر مخالفی نباشه به این نتیجه می رسم که احتمالا یکی دیگه اینها رو نوشته اما چطور جزو نوشته های شخصی من قرار گرفته به جز حس مبهمی که دارم چیزی نمی فهمم.
«ریکاردو ریش» شخصیت کتاب «سال مرگ ریکاردو ریش» به این نتیجه رسید که در درونش موجودات زیادی زندگی می کنند. اگر الان احساس خوبی داره حتما موجودی مسئول بروز دادن این حسه. هیچ حس و درکی مربوط به خود آدم نیست و هر چیزی که از آدم به دیگران نمایش داده میشه موجودی جای آدم این کار رو انجام میده. البته این نظر ریکاردو ریش ه. نظر من نیست.
بی خداها یا کسانی که اعتقاد دارند خالقی وجود نداره و نداشته معتقدند که آدم از نیست به وجود اومده و وقتی می میره نابود و نیست میشه و با مردنش قرار نیست اتفاقی بیفته و وارد دنیای دیگه ای بشه اما من این عقیده رو قبول ندارم .به نظر من دنیای بعد از مرگ وجود داره. حالا نه به این شکل که جا افتاده اما بعد دیگری از جهان هستی و دنیاست که وجود انسان معنی داره و خارج از درک و لمس موجودات جهان چهاربعدی ماست. بعضی وقتها ارتباطاتی بوجود میاد ولی نه محسوس و نه تجربه پذیر. مثل اون چیزی که توی فیلم «تماس» دیدم.
ممکنه موجودات درون ما همونهایی باشند که از ابعاد دیگر جهان هستی اشاره هایی هر چند مبهم به ما می کنند. فردا موقعی که از روبروی پارک و همون مسیر همیشگی رد میشم شاید مردی با روزنامه صبح رو ببینم که از زیر عینکش و موقعی که روزنامه شو پایین میاره چشم به مرد جوانی انداخته که بی صبرانه منتظر آدم مهمیه یا شایدم سالها بعد در حالیکه روزنامه صبح دستمه و پای چپم رو انداختم رو اون یکی پام اتفاقی چشمم به یه مرد جوان بیفته که از قیافش معلومه اضطراب داره و از نگاه به ساعتش میشه فهمید منتظر آدم مهمیه و نه ! شاید من چند روز دیگه باید منتظر آدم مهمی باشم روبروی در اصلی پارک در حالیکه مرد سن بالایی که به نظر بازنشسته میاد و روبروی من روی نیمکت پارک نسشته سرش رو از زیر روزنامه ش بیرون می کشه و منو دید می زنه و اونی که از جلوی پارک رد میشه همون که زل زده به من به نظر از چیزی خبر داره. 

وصیت نامه

جمعه 13 فروردین 1395 ساعت 02:19
                  در برگ آخر دفترچه یادداشتش که همیشه روی طاقچه بالای سرش می گذاشت نوشته بود ممنون که با من بودید. ممنون که در لحظات تنهایی و آنجایی که نیاز به شما داشتم به دادم رسیدید. از تو ممنونم که آن شب بارانی زمانیکه داشتم از مسمویت می مردم به نجاتم امدی و مرا به بیمارستان رساندی. داخل پرانتز نوشته بود خودش می داند با کی هستم. از همه شما ممنونم که موقع تنگدستی و زمانیکه آه در بساط نداشتم وقتی مهمان من بودید حداقل خرجی به مخارجم اضافه نکردید و حتی آن قدر محبت داشتید که همیشه شما را پشتوانه خودم دیدم. اگرچه از هیچکدامتان در بدترین شرایط مالی پولی قرض نکردم و با نداری ام ساختم اما می دانم اگر از هر کدامتان پولی طلب می کردم برایم فراهم می کردید همانطور که قبلا تعارف کرده بودید. از هیچ کدام از شما خاطره بدی سراغ ندارم چرا که بسیار فراموشکارم و خودتان هم می دانید. می دانید دوستان شاید شما هیچ وقت به راز زندگی من پی نبردید و همیشه در مقابل سوالاتتان، همان سوالاتی که به گمانم ذهنتان درگیرش بود که من کی هستم و شغلم چه بوده و الان در این خانه مجردی محقر و کوچک پایین شهر چه می کنم و چرا تنها هستم مقاومت کردم و بحث را به حاشیه راندم اما این را بدانید که اگر این نوع زندگی را نداشتم با دوستان از همسر و فرزند نزدیکتر و صمیمی تر به خودم چگونه آشنا می شدم و لذت وقت گذراندن با شما میسر نبود. دوستان، دوستان عزیزتر از جانم این را بدانید نظر من به شما، به تک تک شما جز مرام و معرفتی که در من سراغ داشتید نبوده و نیست. فکر نمی کنم نیاز به مثال باشد اما داستانهای دروغهایی که هر از چندبار به همسر و فرزندانتان برای لذت های مجردیتان سر هم می کردید و در آخر آنها را به سمت من ارجاع می داد و همیشه با این لحن که اگر شک داری از فلانی بپرس را به یاد بیاورید. فکر نمی کنم در بین شما کسی قابل اطمینان تر از من از دوست و فامیلهایتان برای خانواده بوده باشد. اینها را نمی گویم که از خود تعریف کرده باشم. اینها را همه شما که در این جمع حضور دارید می دانید. ما آنقدر با هم صمیمی بودیم که این جملات را نه کسی آزرده خاطر می کند نه نگاهی بد به سمت روانه می کند. دوستان، جا دارد اینجا از همه دورهمی ها و نشست های صمیمانه و سرمستی های بی اندازه لذت آفرینی که با هم داشتیم یاد کنم. این همان چیزی است که باعث غرور من است. شما، و داشتنتان غروری بی اندازه در من ایجاد می کرد که با آن همه غم دنیا را و غم همه آن چیزی از دنیا را که از دست داده بودم را فراموش می کردم. شما پشتوانه من بودید مثل درختی که به کوهی تکیه داده. سخن به درازا کشید. اینک در میان شما نیستم و روحم نظاره گر وجودتان، وجود پرمهرتان است و می دانم حتی در نبودنم روحم و وجودم از نبودن در کنارتان آزرده خواهد شد. این را بدانید که یاد و خاطر همه لحظات با شما بودن حتی در آن دنیا هم با من خواهد بود. اما در پایان درخواستهایی از شما عزیزان دارم. امیدوارم با اجابت آن روح من آرام گیرد. خرج و مخارج دفن و کفن من قبلا به موسسه ای برای این کار پرداخت شده و نیازی نیست شما عزیزان در زحمت و خسران این هزینه ها و انجام مراسمات بعد از رفتن من باشید اگرچه می دانم شما برای من این کار را انجام می دادید اما به خودم قول داده بودم که هیچ دین و قرضی به کسی نداشته باشم چه رسد به شما دوستان. اسباب و اثاثیه منزل را اگر برایتان مقدور است با کامیونی کرایه ای به آدرسی که در صفحات بعد نوشته م بفرستید. این آدرس منزل دخترم است و تا آنجایی که اطلاع دارم همسرش از کار بیکار شده و دو فرزند دارد که یقینا این وسایل به کار آنها خواهد آمد. گرچه می دانم با دانستن این موضوع به یاری آنها می روید اما نه از شما خواهش دارم کاری نکنید چرا که مبلغی در حساب داشته ام و در آخرین روزهای سال گذشته به حساب دخترم واریز کرده ام. می دانم که از شنیدن این مطلب تعجب خواهید کرد اما در گذشته ازدواج کرده و دختری دارم که هر از چند گاهی با او مکاتبه دارم. کتابهای دوستان، کتابهایم. ارزشمندترین جزء وجود من و تنها یادگاری که از خودم به جا خواهم گذاشت را در کتابخانه شخصی خود نگهدارید چرا که در کتابخانه های عمومی بعضی از این کتابها که قدیمی و خطی هستند را با نامهربانی نگهداری می کنند و در آخر نابودی سرنوشت آنهاست. خانه و منزلم را که می دانید اجاره ای بوده است و حالا که در قید حیات نیستم اجاره یکسال بعد آن پرداخت شده. دوستان مرغ و خروسهای داخل حیاط را به ییلاق و روستاهایتان ببرید. این زبان بسته ها اگر من نباشم از گرسنگی و خطرات دیگر هلاک خواهند شد. دیگر مطلبی نمانده اما باز هم یادآوری می کنم که کتابهایم دوستان، کتابهای عزیزتر از جانم. آنها را همانگونه که ذکر کردم با خود داشته باشید و از شما خواهش می کنم کتابهایی که اسامی آنها در انتها آمده است را با من دفن کنید چرا حتی در آن دنیا هم به آن نیاز دارم. در پایان ازینکه لذت آخرین دیدار با شما را از دست داده ام شرمسارم. امیدوارم دوستی ما حتی پس از مرگ هم پاینده باشد. بدرود

                با مرگ او و خواندن نامه ای که به وصیتنامه شبیه بود در دیداری دیگر دوستانش دور هم جمع شدند. ابتدا سر مرغ و خروسها را بریدند و کبابی درستند و با نوشیدنی تا آنجایی که می توانستند خوردند سپس تا نیمه های شب به عیش و نوش پرداختند. صبح روز بعد هر کدام از آنها با هر وسیله ای که در اختیار داشت اسباب منزل را در وسیله نقلیه خود جا دادند و حتی زد و خورد شدیدی این بین درگرفت چرا که بعضی از اقلام ارزش دارتر به مساوی بینشان تقسیم نشد و در آخر دوستانش، دوستانش کتابهایش را، آنهایی که خطی و قدیمی بودند را به بازار هفتگی بردند و به واسطه ای به قیمتی ناچیز فروختند و پولش را صرف خرید متعلقات دود و دم کردند و مابقی را از دستنوشته ها و یادداشت ها تا اشعارش و کتابهای دیگر را در حیاط منزلش سوزاندند و خانه ای که اجاره یکسال آن از قبل پرداخت شده بود مکانی شد برای هرزه گی و عیش و نوش های شبانه دوستانش.

سرباز -2-

سه‌شنبه 3 فروردین 1395 ساعت 01:17

سرباز با خوشحالی فریاد زد «خدایا فقط دو روز دیگه». هم خدمتی اش که سرباز تحصیل نکرده و بدون درجه نظامی بود و از شهری نزدیکتر صدایش را شنید و به حالتی دو پهلو گفت «اینقدر خوشحالی؟» .عکس العمل سرباز در مقابل این سوال فقط یک نگاه جدی و بعد هم لبخندی از سر غرور بود. بعدازظهر که شد کارت تلفنش را از کیفش بیرون درآورد و خبر بازگشتش به شهرش به خانواده اش داد و گفت با توجه به کاغذبازی های اداری ممکن است این دو روز به سه روز هم طول بکشد اما از این گفته اش دچار استرس و بعد هم افسردگی عمیقی در وجودش حس کرد. بعد از نزدیک سه ماه دوری از شهری با مشخصات جنگلی و چهارفصل بودنش و اسارت در شهری بیابانی، بی روح و خشک از هر نظر حالا معنای خوشحال بودن را دوباره پیدا کرده بود در حالی که در طول این سه ماه و دو ماه دوران آموزشی استرس ریشه خوشحالی را از وجودش خشکانده بود. بعد از پیگیری های زیادی که خانواده اش برای انتقالش به شهرش انجام داده بودند و همه و همه بی نتیجه مانده بود حالا از خوش شانسی یا هر چیز دیگری که اسمش باشد به لطف طرحی که رده های بالا تصویب شده بود می توانست به شهرش برگردد. هوای سرد زمستانی آخر سال را به جز پوشیدن لباس های کرک و خز دار زیر لباس نظامی نمی شد تحمل کرد اما نیرویی در وجودش حس می کرد که این سرما را بی اهمیت نشان می داد. برای شام توی محوطه کلانتری آمد و به سمت آشپزخانه رفت . توی این مسیر که از پشت ساختمان رد می شد چشمش به سربازی لاغر و نحیف افتاد که چهره اش در نور تیر چراغ برق پشت سرش ناپدید شده بود .نزدیکتر که رفت حدس زد این سرباز باید یکی از سربازهای نگهبان باشد اما اینجا دقیقاً چکار می کند. حدسش درست بود. صدا زد علی تویی و صدایی بلافاصله جوابش را داد «آره اینجا چکار می کنی؟» سرباز همین سوال را با لحنی طلبکارانه از علی سوال کرد و گفت «من باید بپرسم تو اینجا چکار می کنی». علی سربازی با اضافه خدمت طولانی بود که سرباز هیچوقت نخواست در این مورد سوالی بپرسد و هیچوقت هم نفهمید چند مدت است در این خراب شده خدمت می کند. از نظر قوای عقلی به نظر امروزی ها شیرین می زد اما سرباز به شدت با این نظر مخالف بود چرا که اعتقاد داشت نحوه حرف زدن هر آدم هر چند ساده لوحانه و ابتدایی به نظر برسد دلیل بر نقص عقلی نمی تواند باشد مگر اینکه از نظر پزشکی این مورد تایید شده باشد.علی سرباز نگهبان موضوع رفتنش را از بقیه باخبر شده بود و بعد از سوال در این مورد به طور آشکار ناراحتی در لحنش مشخص بود. سرباز هر موقع بیرون می رفت با دست پر برمی گشت. بیشتر هم با توجه به فصل سرما پودر قهوه فوری ، نسکافه و کاپوچینو می خرید. پول زیادی هم بابت اینها می داد اما هر آدمی در شرایط ناخوشی باید بهانه ای برای زنده بودن پیدا کند و بعضی وقتها آینده نگری و همان پول کمی که می تواند جایی به کار بیاید قربانی می شود. علی و سرباز چندباری با هم نسکافه خورده بودند. علی شاید در عمرش که آن موقع نوزده سال می شد فقط شنیده بود همچین چیزهایی در کافه های بالاشهر یا وقتی که پسر و دختری برای قرار گذاشتن به آنجا می روند پیدا می شوند. همین موضوع و اینکه همه سربازان به این نتیجه رسیده بودند که سرباز موجودی بی خطر، افسرده است و دنبال راهی برای رفتن ازین چهاردیواری خسته کننده می گردد و به دید آنها موجود محترمی به نظر می آمدکه نباید سربه سرش گذاشت. در حالی که اکثر سربازان آن موقع در حدود نهایتاً بیست سال سن داشتند سرباز بیست و هفت ساله بود و این باعث شده بقیه از پایین به او نگاه کنند. بعد از خوش و بشی با علی ، سرباز به سمت آشپزخانه رفت و غذایش را گرفت. سیب زمینی و تخم مرغ غذای زمستانه ای بود که به همراه خیارشور بیشتر شبها به سربازان داده می شد. بعد از شام گفتگوی مختصری با سرباز هم خوابگاهی اش داشت که بیشتر مربوط به این می شد که حرفهای قبلی اش در مورد جنگلی که بالاتر از ابرها قرار دارد و شب قبل در موردش حرف زده بود درست است یا نه. به عقیده سرباز بدبختی یعنی همین. یعنی بالاتر از ابرها روی کوهها پیاده روی کرده باشی و درختهای روی خط الراس روی کوهها را در مه ببینی و توی این کویر که تکلیف هوایش با خودش معلوم نیست و با هر باد مشتی شن و خاک هر جا را فرا می گیرد گرفتار شده باشی. از نظر او زندگی موقعی معنای واقعی اش را پیدا می کند که طبیعت اصل اول همه تصمیماتی باشد که در زندگی می گیرد حتی اگر این وسط موقعیت مالی خوبی پیشنهاد شود و یا شاید مقام و رتبه ای انتظار آدم را بکشد. همه اینها در برابر لطف زندگی طبیعت و عنصر سبزی هیچند.


یک فروردین

دوشنبه 2 فروردین 1395 ساعت 02:46

«همه ما میمیریم بالاخره» - «تمام بدنم درد می کنه» - «اوه واقعا می خوای بری بالای اون تپه؟» - «اگه یه دسته گراز الان بهمون حمله کنه چیکار کنیم؟!» . همه اینا فقط قسمتی از نق و نوق زدنهای آدمیه که می شناسمش. منزویه و با موجودی به انسان زیاد ارتباطی نداره و من تصمیم گرفتم روز اول سال جدید با این گونه از بشر کمیاب برم طبیعت گردی و تو دل جنگل . کم مونده بود سرش داد بزنم و قاطی کنم اما همیشه یه چیزی جلومو می گیره: هر رفتار خارج از عرف آدمها بیماری به حساب میاد و صبر داشته باش. ازونجایی که سال نو و عید به حساب میاد و مردم زیاد دربند پوشش نیستند و خیلی راحتند، امروز کنار جاده جنگلی یه زن میانسال رو دیدیم که حجاب بدی هم نداشت اما ازون چیزی که توی شهر دیده میشه بیخیال تر بود. من اهمیتی ندادم اما این مخلوق مافوق بشر یه دفعه با صدای بلند گفت: اوه اوه اوه اینو باش! این چه جورشه! می دونستم گرایشات مذهبی سفت و سخت نداره برا همین جا خوردم. شانس آوردیم نشنیدن. گفت من رومو میندازم اونور نبینم. بعد از نزدیک ده سال رفاقت چشمه های دیگه ای از وجود این تک پر عالم هستی رو به عینه دیدم. امیدوار بودم زودتر اتوبوس بیاد و من برگردم . نیاز به تجدید قوای ذهنی داشتم. انرژی زیادی برای درک کردن رفتار این موجودات از آدم گرفته میشه. حتی موقعی که خواستم منظره ی فوق العاده یه دشت باز و سبز با پس زمینه کوههای پوشیده شده از برف رو تو دل جنگل بهش نشون بدم بعد از کلی ادا اطوار از ازینکه راهش سخته وقتی چشمش با چهارتا سگ چوپان و چندتا جوان موتوری که مشغول قلیان کشیدن بودند و قیافه های نافرمی داشتند ترجیح داد اون ده قدمی رو که لازم بیاد جلوتر و منظره جلوی چشمش روشن بشه نیاد و وایسه یه گوشه و سر آخر هم بگه اگه سگها گاز می گرفتند چی؟! حاضر بودم برم سگها رو یکی یکی بغل کنم و یه ماچ آبدار رو صورتشون بذارم ولی به این نشون بدم اینا گرگ نیستن و همینطوری به آدم حمله نمی کنن مگه اینکه یه کرمی تو وجود یکی مثل همین موجود نایاب پیدا بشه که اینا تحریک بشن و یه کاری کنن.

وقتی برگشتم به این فکر کردم چطوری خوابیدن طولانی مدت صبح رو استتار کنم که دید و بازدید زجرآور عید با من کاری نداشته باشه. این یکی از جاهاییه که احتمالا مهندس بودنم اثبات میشه. مهندس کسی است که برای هر مسئله ای راه حل ارائه میده. پیداش کردم. یه اتاق کوچیک دارم اون گوشه. میرم اونجا.

توی یکی از نوشته هاش میگه حسم میگه سالی که میاد اوضاع بهتر میشه. بهش میگم چقدر به حست امطینان داری؟ با خنده جواب میده پنجاه درصد. خیلی امیدوار کننده ست. (این اون بالایی نیست)