X
تبلیغات
زولا

یک فروردین

دوشنبه 2 فروردین 1395 ساعت 02:46

«همه ما میمیریم بالاخره» - «تمام بدنم درد می کنه» - «اوه واقعا می خوای بری بالای اون تپه؟» - «اگه یه دسته گراز الان بهمون حمله کنه چیکار کنیم؟!» . همه اینا فقط قسمتی از نق و نوق زدنهای آدمیه که می شناسمش. منزویه و با موجودی به انسان زیاد ارتباطی نداره و من تصمیم گرفتم روز اول سال جدید با این گونه از بشر کمیاب برم طبیعت گردی و تو دل جنگل . کم مونده بود سرش داد بزنم و قاطی کنم اما همیشه یه چیزی جلومو می گیره: هر رفتار خارج از عرف آدمها بیماری به حساب میاد و صبر داشته باش. ازونجایی که سال نو و عید به حساب میاد و مردم زیاد دربند پوشش نیستند و خیلی راحتند، امروز کنار جاده جنگلی یه زن میانسال رو دیدیم که حجاب بدی هم نداشت اما ازون چیزی که توی شهر دیده میشه بیخیال تر بود. من اهمیتی ندادم اما این مخلوق مافوق بشر یه دفعه با صدای بلند گفت: اوه اوه اوه اینو باش! این چه جورشه! می دونستم گرایشات مذهبی سفت و سخت نداره برا همین جا خوردم. شانس آوردیم نشنیدن. گفت من رومو میندازم اونور نبینم. بعد از نزدیک ده سال رفاقت چشمه های دیگه ای از وجود این تک پر عالم هستی رو به عینه دیدم. امیدوار بودم زودتر اتوبوس بیاد و من برگردم . نیاز به تجدید قوای ذهنی داشتم. انرژی زیادی برای درک کردن رفتار این موجودات از آدم گرفته میشه. حتی موقعی که خواستم منظره ی فوق العاده یه دشت باز و سبز با پس زمینه کوههای پوشیده شده از برف رو تو دل جنگل بهش نشون بدم بعد از کلی ادا اطوار از ازینکه راهش سخته وقتی چشمش با چهارتا سگ چوپان و چندتا جوان موتوری که مشغول قلیان کشیدن بودند و قیافه های نافرمی داشتند ترجیح داد اون ده قدمی رو که لازم بیاد جلوتر و منظره جلوی چشمش روشن بشه نیاد و وایسه یه گوشه و سر آخر هم بگه اگه سگها گاز می گرفتند چی؟! حاضر بودم برم سگها رو یکی یکی بغل کنم و یه ماچ آبدار رو صورتشون بذارم ولی به این نشون بدم اینا گرگ نیستن و همینطوری به آدم حمله نمی کنن مگه اینکه یه کرمی تو وجود یکی مثل همین موجود نایاب پیدا بشه که اینا تحریک بشن و یه کاری کنن.

وقتی برگشتم به این فکر کردم چطوری خوابیدن طولانی مدت صبح رو استتار کنم که دید و بازدید زجرآور عید با من کاری نداشته باشه. این یکی از جاهاییه که احتمالا مهندس بودنم اثبات میشه. مهندس کسی است که برای هر مسئله ای راه حل ارائه میده. پیداش کردم. یه اتاق کوچیک دارم اون گوشه. میرم اونجا.

توی یکی از نوشته هاش میگه حسم میگه سالی که میاد اوضاع بهتر میشه. بهش میگم چقدر به حست امطینان داری؟ با خنده جواب میده پنجاه درصد. خیلی امیدوار کننده ست. (این اون بالایی نیست)


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.