X
تبلیغات
رایتل

سرباز -2-

سه‌شنبه 3 فروردین 1395 ساعت 01:17

سرباز با خوشحالی فریاد زد «خدایا فقط دو روز دیگه». هم خدمتی اش که سرباز تحصیل نکرده و بدون درجه نظامی بود و از شهری نزدیکتر صدایش را شنید و به حالتی دو پهلو گفت «اینقدر خوشحالی؟» .عکس العمل سرباز در مقابل این سوال فقط یک نگاه جدی و بعد هم لبخندی از سر غرور بود. بعدازظهر که شد کارت تلفنش را از کیفش بیرون درآورد و خبر بازگشتش به شهرش به خانواده اش داد و گفت با توجه به کاغذبازی های اداری ممکن است این دو روز به سه روز هم طول بکشد اما از این گفته اش دچار استرس و بعد هم افسردگی عمیقی در وجودش حس کرد. بعد از نزدیک سه ماه دوری از شهری با مشخصات جنگلی و چهارفصل بودنش و اسارت در شهری بیابانی، بی روح و خشک از هر نظر حالا معنای خوشحال بودن را دوباره پیدا کرده بود در حالی که در طول این سه ماه و دو ماه دوران آموزشی استرس ریشه خوشحالی را از وجودش خشکانده بود. بعد از پیگیری های زیادی که خانواده اش برای انتقالش به شهرش انجام داده بودند و همه و همه بی نتیجه مانده بود حالا از خوش شانسی یا هر چیز دیگری که اسمش باشد به لطف طرحی که رده های بالا تصویب شده بود می توانست به شهرش برگردد. هوای سرد زمستانی آخر سال را به جز پوشیدن لباس های کرک و خز دار زیر لباس نظامی نمی شد تحمل کرد اما نیرویی در وجودش حس می کرد که این سرما را بی اهمیت نشان می داد. برای شام توی محوطه کلانتری آمد و به سمت آشپزخانه رفت . توی این مسیر که از پشت ساختمان رد می شد چشمش به سربازی لاغر و نحیف افتاد که چهره اش در نور تیر چراغ برق پشت سرش ناپدید شده بود .نزدیکتر که رفت حدس زد این سرباز باید یکی از سربازهای نگهبان باشد اما اینجا دقیقاً چکار می کند. حدسش درست بود. صدا زد علی تویی و صدایی بلافاصله جوابش را داد «آره اینجا چکار می کنی؟» سرباز همین سوال را با لحنی طلبکارانه از علی سوال کرد و گفت «من باید بپرسم تو اینجا چکار می کنی». علی سربازی با اضافه خدمت طولانی بود که سرباز هیچوقت نخواست در این مورد سوالی بپرسد و هیچوقت هم نفهمید چند مدت است در این خراب شده خدمت می کند. از نظر قوای عقلی به نظر امروزی ها شیرین می زد اما سرباز به شدت با این نظر مخالف بود چرا که اعتقاد داشت نحوه حرف زدن هر آدم هر چند ساده لوحانه و ابتدایی به نظر برسد دلیل بر نقص عقلی نمی تواند باشد مگر اینکه از نظر پزشکی این مورد تایید شده باشد.علی سرباز نگهبان موضوع رفتنش را از بقیه باخبر شده بود و بعد از سوال در این مورد به طور آشکار ناراحتی در لحنش مشخص بود. سرباز هر موقع بیرون می رفت با دست پر برمی گشت. بیشتر هم با توجه به فصل سرما پودر قهوه فوری ، نسکافه و کاپوچینو می خرید. پول زیادی هم بابت اینها می داد اما هر آدمی در شرایط ناخوشی باید بهانه ای برای زنده بودن پیدا کند و بعضی وقتها آینده نگری و همان پول کمی که می تواند جایی به کار بیاید قربانی می شود. علی و سرباز چندباری با هم نسکافه خورده بودند. علی شاید در عمرش که آن موقع نوزده سال می شد فقط شنیده بود همچین چیزهایی در کافه های بالاشهر یا وقتی که پسر و دختری برای قرار گذاشتن به آنجا می روند پیدا می شوند. همین موضوع و اینکه همه سربازان به این نتیجه رسیده بودند که سرباز موجودی بی خطر، افسرده است و دنبال راهی برای رفتن ازین چهاردیواری خسته کننده می گردد و به دید آنها موجود محترمی به نظر می آمدکه نباید سربه سرش گذاشت. در حالی که اکثر سربازان آن موقع در حدود نهایتاً بیست سال سن داشتند سرباز بیست و هفت ساله بود و این باعث شده بقیه از پایین به او نگاه کنند. بعد از خوش و بشی با علی ، سرباز به سمت آشپزخانه رفت و غذایش را گرفت. سیب زمینی و تخم مرغ غذای زمستانه ای بود که به همراه خیارشور بیشتر شبها به سربازان داده می شد. بعد از شام گفتگوی مختصری با سرباز هم خوابگاهی اش داشت که بیشتر مربوط به این می شد که حرفهای قبلی اش در مورد جنگلی که بالاتر از ابرها قرار دارد و شب قبل در موردش حرف زده بود درست است یا نه. به عقیده سرباز بدبختی یعنی همین. یعنی بالاتر از ابرها روی کوهها پیاده روی کرده باشی و درختهای روی خط الراس روی کوهها را در مه ببینی و توی این کویر که تکلیف هوایش با خودش معلوم نیست و با هر باد مشتی شن و خاک هر جا را فرا می گیرد گرفتار شده باشی. از نظر او زندگی موقعی معنای واقعی اش را پیدا می کند که طبیعت اصل اول همه تصمیماتی باشد که در زندگی می گیرد حتی اگر این وسط موقعیت مالی خوبی پیشنهاد شود و یا شاید مقام و رتبه ای انتظار آدم را بکشد. همه اینها در برابر لطف زندگی طبیعت و عنصر سبزی هیچند.


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.