X
تبلیغات
رایتل

وصیت نامه

جمعه 13 فروردین 1395 ساعت 02:19
                  در برگ آخر دفترچه یادداشتش که همیشه روی طاقچه بالای سرش می گذاشت نوشته بود ممنون که با من بودید. ممنون که در لحظات تنهایی و آنجایی که نیاز به شما داشتم به دادم رسیدید. از تو ممنونم که آن شب بارانی زمانیکه داشتم از مسمویت می مردم به نجاتم امدی و مرا به بیمارستان رساندی. داخل پرانتز نوشته بود خودش می داند با کی هستم. از همه شما ممنونم که موقع تنگدستی و زمانیکه آه در بساط نداشتم وقتی مهمان من بودید حداقل خرجی به مخارجم اضافه نکردید و حتی آن قدر محبت داشتید که همیشه شما را پشتوانه خودم دیدم. اگرچه از هیچکدامتان در بدترین شرایط مالی پولی قرض نکردم و با نداری ام ساختم اما می دانم اگر از هر کدامتان پولی طلب می کردم برایم فراهم می کردید همانطور که قبلا تعارف کرده بودید. از هیچ کدام از شما خاطره بدی سراغ ندارم چرا که بسیار فراموشکارم و خودتان هم می دانید. می دانید دوستان شاید شما هیچ وقت به راز زندگی من پی نبردید و همیشه در مقابل سوالاتتان، همان سوالاتی که به گمانم ذهنتان درگیرش بود که من کی هستم و شغلم چه بوده و الان در این خانه مجردی محقر و کوچک پایین شهر چه می کنم و چرا تنها هستم مقاومت کردم و بحث را به حاشیه راندم اما این را بدانید که اگر این نوع زندگی را نداشتم با دوستان از همسر و فرزند نزدیکتر و صمیمی تر به خودم چگونه آشنا می شدم و لذت وقت گذراندن با شما میسر نبود. دوستان، دوستان عزیزتر از جانم این را بدانید نظر من به شما، به تک تک شما جز مرام و معرفتی که در من سراغ داشتید نبوده و نیست. فکر نمی کنم نیاز به مثال باشد اما داستانهای دروغهایی که هر از چندبار به همسر و فرزندانتان برای لذت های مجردیتان سر هم می کردید و در آخر آنها را به سمت من ارجاع می داد و همیشه با این لحن که اگر شک داری از فلانی بپرس را به یاد بیاورید. فکر نمی کنم در بین شما کسی قابل اطمینان تر از من از دوست و فامیلهایتان برای خانواده بوده باشد. اینها را نمی گویم که از خود تعریف کرده باشم. اینها را همه شما که در این جمع حضور دارید می دانید. ما آنقدر با هم صمیمی بودیم که این جملات را نه کسی آزرده خاطر می کند نه نگاهی بد به سمت روانه می کند. دوستان، جا دارد اینجا از همه دورهمی ها و نشست های صمیمانه و سرمستی های بی اندازه لذت آفرینی که با هم داشتیم یاد کنم. این همان چیزی است که باعث غرور من است. شما، و داشتنتان غروری بی اندازه در من ایجاد می کرد که با آن همه غم دنیا را و غم همه آن چیزی از دنیا را که از دست داده بودم را فراموش می کردم. شما پشتوانه من بودید مثل درختی که به کوهی تکیه داده. سخن به درازا کشید. اینک در میان شما نیستم و روحم نظاره گر وجودتان، وجود پرمهرتان است و می دانم حتی در نبودنم روحم و وجودم از نبودن در کنارتان آزرده خواهد شد. این را بدانید که یاد و خاطر همه لحظات با شما بودن حتی در آن دنیا هم با من خواهد بود. اما در پایان درخواستهایی از شما عزیزان دارم. امیدوارم با اجابت آن روح من آرام گیرد. خرج و مخارج دفن و کفن من قبلا به موسسه ای برای این کار پرداخت شده و نیازی نیست شما عزیزان در زحمت و خسران این هزینه ها و انجام مراسمات بعد از رفتن من باشید اگرچه می دانم شما برای من این کار را انجام می دادید اما به خودم قول داده بودم که هیچ دین و قرضی به کسی نداشته باشم چه رسد به شما دوستان. اسباب و اثاثیه منزل را اگر برایتان مقدور است با کامیونی کرایه ای به آدرسی که در صفحات بعد نوشته م بفرستید. این آدرس منزل دخترم است و تا آنجایی که اطلاع دارم همسرش از کار بیکار شده و دو فرزند دارد که یقینا این وسایل به کار آنها خواهد آمد. گرچه می دانم با دانستن این موضوع به یاری آنها می روید اما نه از شما خواهش دارم کاری نکنید چرا که مبلغی در حساب داشته ام و در آخرین روزهای سال گذشته به حساب دخترم واریز کرده ام. می دانم که از شنیدن این مطلب تعجب خواهید کرد اما در گذشته ازدواج کرده و دختری دارم که هر از چند گاهی با او مکاتبه دارم. کتابهای دوستان، کتابهایم. ارزشمندترین جزء وجود من و تنها یادگاری که از خودم به جا خواهم گذاشت را در کتابخانه شخصی خود نگهدارید چرا که در کتابخانه های عمومی بعضی از این کتابها که قدیمی و خطی هستند را با نامهربانی نگهداری می کنند و در آخر نابودی سرنوشت آنهاست. خانه و منزلم را که می دانید اجاره ای بوده است و حالا که در قید حیات نیستم اجاره یکسال بعد آن پرداخت شده. دوستان مرغ و خروسهای داخل حیاط را به ییلاق و روستاهایتان ببرید. این زبان بسته ها اگر من نباشم از گرسنگی و خطرات دیگر هلاک خواهند شد. دیگر مطلبی نمانده اما باز هم یادآوری می کنم که کتابهایم دوستان، کتابهای عزیزتر از جانم. آنها را همانگونه که ذکر کردم با خود داشته باشید و از شما خواهش می کنم کتابهایی که اسامی آنها در انتها آمده است را با من دفن کنید چرا حتی در آن دنیا هم به آن نیاز دارم. در پایان ازینکه لذت آخرین دیدار با شما را از دست داده ام شرمسارم. امیدوارم دوستی ما حتی پس از مرگ هم پاینده باشد. بدرود

                با مرگ او و خواندن نامه ای که به وصیتنامه شبیه بود در دیداری دیگر دوستانش دور هم جمع شدند. ابتدا سر مرغ و خروسها را بریدند و کبابی درستند و با نوشیدنی تا آنجایی که می توانستند خوردند سپس تا نیمه های شب به عیش و نوش پرداختند. صبح روز بعد هر کدام از آنها با هر وسیله ای که در اختیار داشت اسباب منزل را در وسیله نقلیه خود جا دادند و حتی زد و خورد شدیدی این بین درگرفت چرا که بعضی از اقلام ارزش دارتر به مساوی بینشان تقسیم نشد و در آخر دوستانش، دوستانش کتابهایش را، آنهایی که خطی و قدیمی بودند را به بازار هفتگی بردند و به واسطه ای به قیمتی ناچیز فروختند و پولش را صرف خرید متعلقات دود و دم کردند و مابقی را از دستنوشته ها و یادداشت ها تا اشعارش و کتابهای دیگر را در حیاط منزلش سوزاندند و خانه ای که اجاره یکسال آن از قبل پرداخت شده بود مکانی شد برای هرزه گی و عیش و نوش های شبانه دوستانش.

نظرات (4)
سه‌شنبه 31 فروردین 1395 ساعت 14:25
چه بد تموم شد
قشنگ نشون میده که نویسندش چقدر نا امید بوده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حکایت این زمانه ست
چهارشنبه 18 فروردین 1395 ساعت 14:04
از روی ِ احساسات یکی رد شدن خیلی دردناکه، مهم نیست مرده باشن یا زنده.
مهم اینه حس ِ مزخرفی به آدم دست میده اگه اینکارو کنه.
امتیاز: 0 0
سه‌شنبه 17 فروردین 1395 ساعت 16:20
عجب.....
خدا همه ما رو بیامرزه
زنده و مرده
امتیاز: 0 0
دوشنبه 16 فروردین 1395 ساعت 02:02
فاتحه !
خوبه که مرده ها مردن و نیستن خیلی چیزا رو ببینن !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دقیقا :)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.