X
تبلیغات
رایتل

یه بنده خدا

یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 00:45

با صدای ناله ی پیرمرد من و سه نفری که جلوی مغازه ایستاده بودیم به سمتش حرکت کردیم. دستش خونی بود. دست راستش. انگار دستشو برده بود تو سطل رنگ در آورده بود. شدت خونریزیش طوری بود که فکر کردم شاهرگش رو زده اما یه کارتن خواب بهانه ای برای اینکار نداره. زندگیش اینقدر مذخرف هست که اگه می خواست خودش رو راحت کنه الان به این سن نمی رسید. اگر هم اشتباه می کنم و ممکنه این بنده خدا این چند سالی به این روز افتاده باشه باید به عرضتون برسونم که نه اینطورا نیست. می شناسمش پدرش از زمین دارهای بزرگ بوده که همه رو تو قمار باخته و خودش هم سعی و تلاشی برای بهتر زندگی کردن نداشته. به هر حال اون موقع من جلوی مغازه ها واستاده بودم که برم کوه. هوا تقریبا بارانی بود. تقریبا یعنی ده دقیقه نم نم و ده دقیقه دیگه تندتر. منتظر بودم ببینم وضعیت هوا چطوری میشه و حتی اون دو نفری که وسط شهر منتظرم بودن که با هم بریم کوه رو منتظر گذاشته بودم. به شدت به سرما حساسم و به نظرم تو آب و هوای اینطوری کوه رفتن نداره.


به صاحب مغازه که آشنا هم بود داد زدم که یه تیکه پارچه بده و اونم به سرعت خودش رو رسوند. راننده مسافرکش شخصی که اون جا پاتوقش بود گفت بهتره دستش رو بگیریم زیر شیر آب اما با این اظهار نظرش باعث بفهمیم که با ماشین این آدم میشه این بنده خدا رو رسوند به یه بیمارستان یا شایدم درمانگاهی همون دور و بر. پیرمرد فقط ناله می کرد. زجه نمی زد. فقط ناله می کرد و چیزی هم نمی خواست. همه می دونستیم که زن و بچه نداره. یا شایدم داره ترکش کردن و ما خبر نداریم.

وقتی زیر بغلش رو گرفتیم ببریمش تو ماشین راننده غر زد که صندلیام کثیف نشه که یه صدایی از پشت سر گفت بدبخت داره میمیره تو به فکر صندلیتی. بشین زودتر برو. پیرمرد بنده خدا. با انگشتم روی مچ دست راستش رو فشار داده بودم که خون کمتری ازش بره اما نمی شد. بدنش انگار مثل بادکنکی بود که منتظر انفجار باشه. خونش بند نمی اومد. بدجور بریده بود. خوبی صبح روز تعطیل اینه که شهر خلوته. بیشتر از پنج دقیقه طول نکشید که رسیدیم به بیمارستان. راننده پیاده شد و زیر بغلش رو گرفت. شاید اینجام باید غر میزد که چرا من باید لباسهام کثیف بشه. اونم به این خاطر که تنم بخوره به تن یه کارتن خواب که ماهی یه بارم خودش رو نمی شوره. ولی این لطف شامل حال اون بنده خدا شد که راننده بیخیال موضوع شد. انگشتم رو از روی مچش بر نداشتم و با اون یکی دستم دستشو نگه داشتم که در نره از تو دستم.


عملیات بخیه زدن نزدیک نیم ساعتی طول کشید. هوای بیمارستان حالم رو بد کرده بود. شکم خالی اول صبحی و این اتفاق و بوی مذخرف بیمارستان باعث شده بود ضعف کنم. اونم این بیمارستان که قدیمی ترین بیمارستان این شهره و معروفه به کشتارگاه. همیشه خدام پره ازین دانشجوهای پرستاری و انترن ها که براشون فرقی نداره مریضی رو که نگاه چندتا خانواده به اونه رو با یه تزریق اشتباهی نفله کنن. شاید بهتر باشه به بقیه بگم اگه تو همچین وضعیتی قرار گرفتم لطفا من رو به حال خودم بذارن. اینطوری مطمئنم راحتتر می میرم. دروغ چرا بعضی بخش های این بیمارستان هم رفتم که دیدم خیلی جدی مشغول کارند. ولی برای من اسمش کشتارگاهه. فکر کردن به این موضوع هم حال بدمو بدتر می کرد. یاد کشتن گوسفندها تو کشتارگاههای دیگه افتادم.


آخرش اون بنده خدا رو آوردن. هزینه دارو و بقیه داستانهاش رو دادیم. یعنی به اتفاق هم دادیم. منو راننده. معمولا روزهایی که کوه میرم زیاد پول نمی برم. نیازی نیست ببرم. رفت و برگشتم زیاد هزینه نداره .همه چیز از قبل تهیه شده. قیافه بنده خدا با موقع هایی که کنار مغازه های بسته دراز می کشید یا موقع هایی که خمار بود فرقی نداشت اما معلوم بود ازینکه بهش کمک کرده بودیم یه جورایی ممنونه. اینو نگفت اما با نگاهش فهمیدیم. شایدم من فهمیدم. راننده زیاد حالش روبراه نبود. ماشینش خونی شده بود یه روز تعطیل که اومده بود بیرون دو تا مسافر بزنه که کمک خرج زندگیش بشه این اتفاق افتاده بود. وقتی تو ماشین نشوندیمش بهش گفتم روبراهی؟ خوبی؟ دهنش نیم باز بود و چشماش گرفته. با همون حالت ضعف و بی حالیش سر تکون داد. به راننده گفتم بریم. وسط راه گفتم خونه ت کجاست. یه آدرس درهم برهم تحویلم داد. اما ازونجایی که همه جاهای درب و داغون این شهر رو می شناختم متوجه شدم کجا رو میگه. به راننده آدرس رو دادم اما همونطور که انتظار داشتم متوجه نشد پس بهش گفتم اول به کدام خیابون بره و بعدش به کجا. وسطای آدرش دادن گفت فهمیدم. خداروشکر که فهمید یه چیزی رو. به کوچه ای که خونه ش بود رسیدیم. بهش گفتم کدوم خونته. نگفت. با بی حالیش گفت میرم خودم. گفتم چیزی نمی خوای؟ کسی هست ازت مراقبت کنه؟ بازم با همون حالت سرش رو تکون داد و رفت.


من و راننده به جای اولمون رسیدیم. گفتم پیاده شو یه چیزی بخور. تو هم حالت مثه من روبراه نیست. سرشو کرد تو فرمون ماشین و غرغر کرد. منظورشو فهمیدم. رفتم از مغازه دار که از آشناها بود پول قرض کردم. سرمو از تو شیشه بردم تو گفتم بگیر. گفت نه جان داداش منظورم این نبود. با اصرار بهش دادم و برگشتم. حس کوه رفتن پریده بود. احتمالا دو نفری که منتظرم بودن توی راه بودن و الان با بد و بیراهایی که دارن نثارم می کنن میرن که وسط کوه آتیشی روشن کنن و جای خالی منو بسوزونن.


برگشتم خونه. خسته بودم. هم از دیروز که خوب استراحت نکرده بودم و هم اینکه این هوای گرفته آدم رو وادار به خواب می کنه. تصمیم گرفتم بخوابم و اینکه فردا داستان این بنده خدا رو چطوری برای اون دو نفر تعریف کنم که باور کنند . قصه یه کارتن خواب بنده خدا که دستش رو برده تو آشغالها و معلوم نبود کدام از خدا بی خبری شیشه های شکسته پنجره یا هر جای دیگه رو ریخته اون تو. به نظرم قابل باوره. تا ببینیم چی میشه.

نظرات (5)
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 ساعت 18:03
هَلْ جَزَاءُ الْإِحْسَانِ إِلَّا الْإِحْسَان
ُسوره الرحــمن.

آیا جـزای نیــکی جز نیکی اســت ؟
امتیاز: 0 0
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 20:05
ننتیجه اخلاقی اینکه دیر بجنبی باید بفکر مشکلات بقیه باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نتیجه ش چیز دیگه ای بود ولی میشه اینطورم گفت
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 13:10
...
خیلی غصه میخورم وقتی مرد های با سن بالا میبینم که به زحمت گذران زندگی میکنن ...اصلا ازشون خجالت میکشم
امروز رفته بودم داروخونه یه پیرمرد اومده بود یه قرصاستامینوفن بگیره بزور ته جیباشو خالی کرد تا بتونه با خورده های جیبش قرصو بخره
یه جوری بد ادم ناراحت میشه کاش دولت میتونست به این ها که واقعا توان کار ندارن حقوق بده تا بتونن مایحتاج اولیه شونو فراهم کنن
تو هم دمت گرم که از تفریحت زدی و به اون پیرمرد کمک کردی خیلیا میگن به ما چه خودمون هزارتا کار داریم از موضوع به راحتی میگزرن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حالا الان وضع خرابترم شده. تو سنین پایینترم فراگیر شده این مشکل نداری. دولت که نه کاش خدا یه کاری می کرد
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 01:25
با وجودیکه متن طولانی بود ولی منو بفکر فرو برد
واقعا به حکمت این ماجرا و حضور شما در اون لحظه و کنسل شدن برنامه
کوه و .. فکر کردید؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از حوصله ای که به خرج دادید. اما نه دقیقا. امیدوار بودم به نتیجه ای برسم
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 ساعت 01:13
چقدر به نفع کارتن خواب بود پستت!
من اگه جای تو بودم رد میشدم میرفتم
جای راننده هم بودم همینطور احتمالا!
کلا حس انسان دوستی ای نسبت به کسایی که نمیشناسم ندارم فکر کنم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اینکه آخرش گفتی فکر کنم یعنی شک داری به حرفت. امیدوارم اینطوری باشه. شاید موقعیتش رو نداشتی :)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.