X
تبلیغات
زولا

شاید اشتباه بود

چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 ساعت 04:20

یک بار هم که شده باید از رادیویی از روزنامه ای یا از هر جای کوفتی که چند نفر مخاطب دارد باید مصاحبه ای ترتیب می دادند و ازش می پرسیدند که انگیزه ات برای داشتن سیزده فرزند دقیقا چی بوده. هر کدام از یکی بهتر. اولی در جوانی سر به زیر و تو دار و بعده ها از سر بیکاری زن می گرفت و طلاق می داد. الان هم یه گوشه ای مجرد و تنها بعد از اینکه آخرین زنش را از خانه شوت کرد به بیرون زندگی می کند. دومی روی هر چی آدم مال دوست را از پشت بسته. اگر ده تا تک تومنی از کسی طلب داشته باشد با شکایت و دادگاه و داد و قال از طرف ده میلیون پس می گیرد. سومی معلوم نشد چی هست و چکاره هست. چهارمی عصبی مزاج و قاطی رفتار که حتی در کودکی به ما که برادرزاده ش بودیم رحم نکرد و سر طرفداری از تیم مخالف علاقه ش از خانه ش پرتمان کرد توی کوچه و آخری که هوش سرشار و ذوق فراوانی داشت و سر آخر آنقدر کشید و کشید و کشید که خانواده ش بیخیالش شدند و بچه بزرگش حتی چوب و چماق برایش کشید و در نهایت توی بی کسی دود شد رفت آن دنیا. اینها پسرهایش بودند . دخترهایش حال و روز بهتری داشتند ولی نقطه مشترک همه شان تازه به دوران رسیدگی شان بود. اینکه پول لامصب برایشان حکم بلیط شهربازی را داشت و اگر گیرشان می آمد باید تا رقم آخرش را صرف زلم زیمبوهای مسخره و چشم و هم چشمی های این روزهای جامعه می کردند. حالا همه اینها صاحب فرزند و نوه هایی هستند که هر کدام برای خودشان اعجوبه هایی در رفتار هستند و در زیرمجموعه های تیپ شناسی روانشناسان قرار نمی گیرند. این وسط یکی بود که با بقیه فرق داشت. در تنهایی مرد و کسی نفهمید حرف دلش چیست. ظاهرا عقب مانده بود اما از بقیه شاخک های حسی اش تیزتر بود. بیمار شد و کسی تحویلش نگرفت. رفت و سوم و چهلم و سال و بعد و نقشی در ذهن و حالا هم حتی عکسش در آلبوم قدیمی مرور نمی شود.

حالا اگر من میکروفون در دست داشتم و روبرویم نشسته بود یا در جایگاه قضاوت بودم و متهم بود باید ازش سوال می کردم به صرف اینکه این همه زمینی که از نابود کردن هکتارها جنگل به قول خودتان آباد کردید و در واقع ویران کردید باید این همه بچه داشته باشید که ببرید سر زمین های پهناورتان و مثل یک موجود بارکش از آنها بیگاری بکشید؟ هدف از بچه دار شدن فقط به این دلیل بود که سیاهی لشکر داشته باشید آن هم خانه ای که بویی از آرامش نداشت و هر روزش مثل داستانهای هزار و یک شب اتفاق تازه ای رخ می داد. پس نقش این عشق به زندگی، عشق به فرزند و این چرندیات کجاست؟ فکر کنم اگر روبرویم نشسته بود هر و هر می خندید و می گفت اینهایی که گفتی وجود دارند؟ و بعد شروع می کرد از شرح یتیم بزرگ شدنش و از گرسنگی تا جایی که تکه سنگهای زرد کنار رودخانه را که جای نان گاز می زدند.

ولی انصاف را باید رعایت کرد. عاشقانه هم داشته. کمی تا قسمتی. آنجا که برای بدست آوردن عشقش کاری کردکه کار هر کسی نبود. کار شاید جمعیتی از از آدم ها نبود. برای بدست آوردن دل پدر زنش شبانه و بی اطلاع زمین هایی را شخم زد که صبح وقتی مردم چشمشان به به زمین ها افتاد انگاری این آدم از جای دیگری لشکری با خود آورده و یک شبه کار را تمام کرده اما همه می دانستند که این آدم می تواند و بالاخره به عشقش هم رسید.

چه فایده اما. اما اگر اینجا بود باید ازینجا حرف می زد که چطور زنش، عشق سابقش را تا چهل روز پس از مرگش نتوانست همراهی کند و رفت دست یکی دیگر را به خانه آورد. همه را متعجب کرد. اما همه پیرمردهای روستا می دانند که مرد کار نیاز دارد. این نیاز لعنتی هم باعث عشق است هم قاتل عشق. قدیمی که حالا توی خاک بود فراموش شد و عنصر تازه وارد با بی رحمی حکومتش را تثبیت کرد. یادم رفت . دو تا پسر هم ازین تازه وارد دارد. این دو تا هم عاقبتی مشابه بقیه داشتند شاید هم بدتر. ترکیبی ناموزون از همه و مهمترینشان یعنی دود.

شاید اگر حالا بودی از خودت می پرسیدی سرنوشت چه چیزها که برای آدم ها پیش نمی آورد و دستش را زیر چانه ش می گذاشت و با تعجب عاقبت فرزندان و نوه هایش را می دید. اما اگر حس و احساسی بود و عشق و علاقه ای شاید الان همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت و این باقی مانده ها، شاید همدیگر را دوست می داشتند نه اینکه هر روز نقشه ای برای تصاحب املاک و ویرانی زندگی همدیگر ترسیم کنند. شاید اگر الان را می دید بیخیال دنیا می شد و توی کلبه ای توی دل جنگل با حیواناتی که نسلشان افتاده و پرندگانی که فقط عکسشان باقی ست روزگار خوش و خرمی داشت و مجبور نبود کاری کند که هوای این زمین را و مساحت خشکی اش را این هایی اشغال کنند که لیاقتش را ندارند.

نظرات (1)
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 ساعت 16:13
پدر ، مادر ما متهمیم
چه زود قصه آدمها تیتر روزنامه ها شد
و چه زودتر پا خورده روزگار
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.