X
تبلیغات
زولا

روزی که برای او گذشت -3-

شنبه 19 تیر 1395 ساعت 01:08
روی چند با بسته آب معدنی جلوی مغازه ها نشسته بودم. هوا دم کرده و گرفته بود. توی این شب تابستانی که از باد هم خبری نیست خیلی خوب میشه با یه بطری آب خنک یا یه بستنی لیمویی خنک شد اما ازونجایی که نزدیک به سه هفته ای میشه وضعیت معده و روده هام مساعد نیست این گزینه ها رد میشه و به این فکر می کنم که فردا باید پیش کدام دکتر برم که هم چیزی بفهمه و هم زیاد دردسر نوبت و منتظر ماندن رو نداشته باشم. به رفت و آمد آدمهای دور و بر که نگاه می کنم می بینم همه دنبال مسیری هستند و هر کسی به نیتی به این مغازه ها آمده ن. به خودم که می رسم می بینم دقیقا جهت مخالف این آدمها هستم. با شلوار کهنه ای که پاهامه و تی شرت خاکستری و دمپایی آبی رنگ خیلی سخته خودم رو دارای هدفی تصور کنم حتی اگر اون هدف خریدن یه نوشابه یه نفره برای خوردن ساندویچ سرد باشه. اصلا بیا به همین فکر کنیم. من یه شرکتی داشتم و هنوزم دارم. سه تا پروژه گرفتم و این سه تا هنوز کارهای اداریش مونده و الان باید پول هنگفت و سنگینی بابت مالیات بدم در حالیکه سودی هم نکردم. بی تجربه بودم و ذوق کار داشتم. قبل اونم مغازه داشتم و اونم نشد. دو سه جا قبلش کار می کردم که زیاد دوام نیاوردم. با خودم دعوام شد. هی مشکلت چیه. چرا نمی تونی مثل همه ی این آدمها یه جایی سر کاری باشی و اینقدر ازین شاخه به اون شاخه نپری. مگه بقیه چیکار می کنن؟ صدا رو بالا می بره. ببین تو هیچی نمیشی . اینطوری هیچ جایی نمی رسی و این موجود درون هی گفت و هی تو سری زد. همونطور که روی بسته های آب نشسته بودم به جلو خم شدم و سرم رو دستهام گذاشتم و به روبرو خیره شدم. گذاشتم اون آدم درون حسابی نابودم کنه. لهم کنه و هر چی می خواد بگه. یه جایی سکوت برقرار شد. دعوا تموم شد. عاملی که باعث شد این تمرکز از دعوا به دنیای روبرو توی پیاده رو عوض بشه مردی بود که با ماشین مدل بالا ایستاده بود و در حالیکه زنش سرش رو از شیشه آورده بیرون ازش تقاضای خرید خوراکی داشت و این هم بهانه ای شد برای دعوای درون . صدای درونم با شدت فریاد زد نگاه کن این آدم به نظرت از تو خیلی سن و سالش بیشتره؟ اون الان صاحب کار و موقعیت خوبیه و یه زن زیبا داره که الانم داره میبرش بیرون برای گردش. این یعنی خوشی یعنی زندگی و این چیزیه که تو نداری! چند بار تکرار کرد. تو نداری!
بلند شدم و پیاده راه افتادم. دستهامو گذاشتم تو جیبم و حالا نوبت من بود. چه جوابی داشتم؟ ولی منم جوابهایی داشتم. از دید جامعه. از دید این آدم درون و از دید خانواده من یه آدم شکست خورده و بیکارم که هر کسی بهم می رسه قراره با این سوال که الان شغلت چیه آزارم بده وبا سوال کی ازدواج می کنی انگار می خواد حسرت به دلم بذاره که هیچوقت نمیشه. همه اینها الان درسته. من تو معادلات زندگیم اشتباه کردم. راه درستی نرفتم و الان هم با این وضعیت شرایط خوبی برای تشکیل خانواده ندارم. اما همه ش همین نیست. من تابع وضعیت این اجتماع بودم. من مثل خوابزده ای بودم که چه می خواستم چه نه باید به این مسیر کشیده می شدم و چاره ای نداشتم. چرا که هیچوقت حمایتی نداشتم. پشتیبانی نبود. اگر بود بیشتر شبیه تله بود. دقیقا مثل موقعی که شرکت زدم و به خرج افتادم و قرار بود خانواده م هوام رو داشته باشند و نداشتند. مثل موقعی که مغازه زدم و قرارمون این شد که سه ماه تو اون نقطه از شهر کار کنم و بعدش برم یه جای بهتر و بعدش مخالفت کردند. حتی موقعی که درآدمم صفر شد و موقعی که برای درمان مریضی هام پول لازم داشتم کسی به دادم نرسید. قبول بکنم یا نه این پولی که از خانواده برای دکتر رفتن مریضیم گرفتم بیشتر به علت مظلوم نماییم بود و اونها هم انگار دلشون سوخته باشه یه پولی دادن و گفتن می خوای هر کاری بکنی بکن.
من آدم ساده ای هستم. با کارگر جماعت ساده برخورد کردم و این بهانه ای شد برای کسانی که می گفتن شما تو کارت جدی نیستی. سعی کردم همیشه راستش رو بگم اما خب قانون کسب پول و درآمد این رو نمی خواد. حتی در مواجهه با دخترهایی که تو راهم بودند سعی نکردم از قانون فریب استفاده کنم و خودم رو یک طور دیگه جا بزنم. دقیقا همونی بودم که بودم وانمود کرد. و اون موقعی بود که افسرده بودم و این شیطنت های بچگانه و هم خواب شدن با دخترهایی که انگار هدفشون از ارتباط همینه تو وجودم جایی نداشت. اون موقع دنبال کاری بودم، آدمی بودم و شرایطی بودم که دردهای روحم رو تشکین بوده. اگر کار باشه جدی و سخت باشه ولی دوستش داشته باشم، اگر دوست تازه ای باشه حمایتم کنه و شرایطی می خواستم که این همه درد و شکنجه روحی سالها افسردگی رو کم کنم.
وضعیتی که در اون بزرگ شدی خیلی مهمه. اگر آرامش داشته باشی توی موقعیت های سخت می تونی خودت رو نجات بدی اما اگه غیر این باشه و استرس و فشار باشه وضعیت بدی به وجود میاد و اونجاست که با کمترین فشار خم میشی و می شکنی.
ادامه دارد

نظرات (1)
دوشنبه 11 مرداد 1395 ساعت 22:39
آه کُله این پست منو یاده داداشم و خانوادم انداخت؛من درک می کنم چی نوشتی چون خیلی ساله تماما این چیزا رو لمس کردم

حالا من رسیدم به سنی که شاید منم نتونم بشم اون چیزی که میخوام؛چون هیچ وقت نتونستم ارامش داشته باشم؛(

چی می تونم بگم جز ارزوی عاقبت بخیری برای همهٔ جوونا؛)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همون قسمت آخرش. عاقبت بخیر بشن همه :)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.