پمپ بنزین ساعت هشت و نیم شب

پنج‌شنبه 8 شهریور 1397 ساعت 01:08

ساعت هشت شب بود و ازونجایی که می دونستم این ماشین وقتی میگه خونه آخر بنزینش تموم شده زیاد راه نمیره برای اینکه بتونم زودتر به مقصدم برسم مجبور شدم مسیر رو عوض کنم و برم به نزدیکترین پمپ بنزین. بر خلاف تصورم شلوغ بود اونم به خاطر تعطیلی فردا. آدم ساعت هشت صبحی بودم که شب قبلش ساعت دو خوابیدم. چند شبه اینطوری شدم. بهم ریخته خوابم. یه جورایی از خستگی چشمام تار هم شده بود به خصوص که کارهای این چند روز هم زیاد شده و طوری شده که روزی هشت تا ده ساعت چشمام به صفحه نمایش لپ تاپ و کامپیوتره. تو همین وضعیت خستگی یه ماشین از راست اومد و خواست جلوی من بره توی صف. شاکی شدم و چند متری ماشین رو بردم جلو. از این حرکتم فهمیدم علاوه بر خسته بودن عصبی هم هستم . یه جورایی انگار دنبال بهانه بودم :دی .  به اون ماشین راه ندادم که از من جلوتر بره همینطور به اون یکی از چپ اومد. بالاخره نزدیک به جایگاه شدم و منتظر موندم ماشین جلویی کارش تموم شه. راننده یه پیرمرد نزدیک هفتادساله بود. با عینک ته استکانی‏، لباساش رنگ و رو رفته بود ولی خط اتو داشت. مثل اینکه نفر بغل دستیش خانومش بود. کارش خیلی طول کشید. بی حوصله شدم خواستم بوق بزنم ولی اینکارو نکردم. موقع پول دادن تراول داد به مسئول جایگاه طبیعیه که مسئول جایگاه برای خورد کردنش دستشو کرد تو جیبش و یه مشت پول درآورد و شمرد تا به پیرمرد بقیه پولش رو بده. گفتم حداقل به جای بوق یه چراغ بدم که هی آقا لطفا و خواهشا زودتر. خستگی و چشم درد کلافه م کرده بود. پیرمرد نشست تو ماشین و خواست حرکت کنه اما نکرد دوباره پیاده شد. فکر کرد سوییچ ماشین رو جلوی جایگاه جا گذاشته شروع کرد به گشتن دنبالش. بر خلاف سنش چین و چروک صورتش زیاد معلوم نبود. شاید به این خاطر که ته ریش داشت. هر طور که بود موهای سرش از من بیشتر بود. شاید اینم رو مخم بود. ادم به این سن و سال موهای سرش از من بیشتر بود. سعی کردم فکرم رو ببرم به جلوم. دیگه واقعا باید بوق میزدم و اعتراضم رو نشون میدادم حتی اگه پشت سری ها آدمهای بیخیالی بودن. آدم صبح باشی و بعدازظهر استراحت نداشته باشی و قرار باشه تا ده شب تو خیابون دنبال کارهای خانواده برای تعطیلی فردا باشی واقعا انرژی میخواد که امروزها ندارمش. پیرمرد همچنان دنبال سوییچ بود ولی پیدا نکرد. رو کرد به جوانی که مسئول جایگاه بود و جواب رد شنید. اون خبر نداشت و نمیدونست که چی به چیه. برگشت به سمت ماشین از زنش پرسید اونم ظاهرا گفت نمیدونم. با ابروهای باز و حالت ناامید سوار ماشین شد. پیش خودم غرغر کردم که عجب گیری افتادیم این وقت شبی. همیمشه یکی از اشناها میگفت بدترین مدل رانندگی رو این پیرمردها دارن. بیخیال دنیان. براشون مهم نیست کی از پشت سر میاد و سرعت اینا چقدره. تو لاین سرعت میمونند و راه نمیدن. چونه مو گذاشتم روی فرمان ماشین وو شروع کردم به تماشای پیرمرد. خسته تر از اونی بودم که پیاده شم و سرش غرغر کنم.پیرمرد از ماشین پیاده شد. دورو برشو نگاه کرد. یه نگاه به زمین انداخت و دستشو برد توی جیبش . خستگی ، ناامیدی و بلاتکلیفی . اینارو میشد دید تو چهره ش. اینجا بود که یه حس همذات پنداری در خودم حس کردم. شاید این خود من بودم تو سن هفتادسالگی. شاید منم تو اون سن توقع دارم از ماشین پشت سرم که آقا لطفا منو درک کن. الان وقت غر زدن نیست. حس ناراحت بودن و بی حوصله گیم کمتر شد. پیرمرد سوییچشو پیدا نکرد. دوباره نشست تو ماشین . ماشین روشن شد و شروع کرد به حرکت. سوییچ رو خود ماشین بود. 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد