X
تبلیغات
زولا

روزی که برای او گذشت -1-

یکشنبه 18 بهمن 1394 ساعت 23:36

همانطوری که انتظار داشت ساعت حدود ده شده بود و به زور چنگ زدن با دست چشمانش را از هم باز کرد. به علت دیر خوابیدن شب گذشته و طبق روال روزهای گذشته باز هم دیر بیدار شده بود. اولین جمله ای که در ذهنش شکل گرفت مثل معروفش بود که حالا خودش آن را به شکلی تند و کنایه آمیز زمزمه می کرد. «اگر صبح یک روز رو ندیدی پس اون روز رو از دست دادی» . پاهایش را جمع کرد و انگار بخواهد کار سنگینی انجام داده باشد به جای بلند شدن نشست. نگاهی به دوروبرش انداخت. کتابهای درهم و برهم ، وسیله های برقی که وسط اتاق پخش و به نوعی پاشیده شده بود و بقایای پوست تخمه های روز قبل همه با آشفتگی وضعیت لباسهای موجود در اتاق از نگاه یک آدم بیرونی عادی نبود و به نظرم اگر خودش جای آن آدم بود عکس العملش فقط این بود که سری به نشانه تاسف تکان بدهد و گذری رد بشود. به حمام رفت اما به این فکر کرد که برای دوش گرفتن خیلی دیر شده ، شیر دوش را باز کرد و منتظر ماند آب گرم شود. سرش را زیر دوش آب گرفت . موقع چنگ زدن موهایش متوجه شد که خیلی وقت است موهایش را کوتاه نکرده و همینطور که سرش را خیس می کرد شروع کرد به حساب کردن اینکه از آخرین وقتی که به آرایشگاه برای کوتاه کردن موهایش رفته چند روز گذشته. معمولا هم یادش نمی آمد مگر اینکه همان روز مناسبت خاصی داشته باشد یا اتفاق خاصی مثل آمدن مهمان به خانه افتاده باشد که یادآور این موضوع باشد. شستن سرش که تمام شد به این نتیجه رسید که حدود شاید چهل روزی است که برای کوتاه کردن موهایش به آرایشگاه نرفته است اما تصمیمی برای امروز و فردا نگرفت. از راه پله بالا رفت و سکوت و تاریکی آشپزخانه متوجه شد کسی برای روشن کتری و آماده کردن چای اقدامی نکرده و امروز هم مثل دیگر روزها از صبحانه خبری نیست. خواست تا کتری را روشن کند اما به ذهنش رسید این کار نوعی خودشیرینی به حساب می آید و از انجام آن سرباز زد.

*

موقعی که به سر کوچه رسید ورودی ایستگاه را چند زن میانسال اشغال کرده بودند و برای اینکه با آنها مواجه نشود و یا حداقل به این فکر افتاد که اگر آشنایی بینشان باشد از آنها فاصله گرفت و حداقل بیست متری دورتر ایستاد. این موضوع اینقدر برایش مهم شد که وقتی زنها بی اختیار نگاهشان به سمت او می افتاد خود را با دسته کیف قطور و سنگینش که پر از پرونده های کاغذی بود سرگرم کرد. خوبی اینکار این بود که فهمید روکش روی دسته های کیف جنس نامرغوبی دارند و باعث عرق کردن کف دستش می شود به خصوص موقعی که هوا مقداری گرم می شد و راه رفتن با این کیف سنگین و پاهایی که به نظرش همیشه ضعیف بود عذابش را بیشتر می کرد.

انتظار برای تاکسی و اتوبوس بیش از اندازه طول کشید. شاید نزدیک پانزده دقیقه بود که تاکسی یا مسافرکش شخصی جلوی او ترمز نزده بود. به جمعیت زنهای آن طرفتر نگاهی انداخت و متوجه شد دو سه نفر از تعدادشان کم شده است. در همین حین تاکسی زرد رنگی جلوی پای آنها ترمز زد و سه نفرشان را سوار کرد . تاکسی با اینکه یک جای خالی دیگر داشت برای او که الان نزدیک به بیست دقیقه منتظر مانده بود نایستاد . با ناامیدی تصمی گرفت مسیر را پیاده برود و همین کار را هم کرد. کیف را که حالا حسابی به شانه دست راستش فشار آورده بود به زمین گذاشت و بند کیف را با گیره اش بلندتر کرد. کیف را بلند کرد و زیر آن را که خاکی شده بود تکاند و روی دوش سمت چپش انداخت و از خیابان رد شد تا ازپیاده روی آن طرف خیابان حرکت کند چرا که به نظرش آمد که آن طرف مغازه های کمتری دارد و نیاز نیست موقع رد شدن حواسش به اجناس داخل مغازه و وسیله هایی که توی پیاده روها می چینند باشد و از آن گذشته آدم های کمتری از آن طرف رد می شدند و احتمال اینکه با آنها چشم تو چشم بشود خیلی کمتر بود و اینطوری می توانست به لابه لای شاخه های درختهایی که توی مسیر بودند نگاه کند و دنبال لانه پرنده هایی باشد که با ریختن برگ درختان جایی دیگر را برای زندگی انتخاب کرده بودند. از سوژه اصلیش هم که تصویر ساختن با ابرها بود دور نمی شد چون این طرف خیابان به آسمان دید بازتری داشت.

<<ادامه دارد>>

نظرات (1)
شنبه 1 اسفند 1394 ساعت 01:32
آرزوی همیشگیه من....
همین است ک موفق باشی ....
همیشه موفق و آرام
مواظب ادراکت باش
امتیاز: 0 0
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.